{ About Us }  
 

Saturday, August 18, 2007







Goodbye all my best fuckin' mementoes










  hozein | 5:05 AM |




Monday, August 06, 2007


زندگی درس خوندن نیست، تلاش کردن نیست، دل خوشی های کوچولو هم نیست، حتی نفس کشیدن هم نیست. زندگی واسه من خنده هاته، موهای لختته که ول میشه رو شونه ات، زل زدنته، دیوونه بازیاته. زندگی خود تویی دختر. نبودنت با زندگی رابطه ی عکس داره. وقتی هم که زندگی ای در کار نباشه، دیگه حال خوب و بدی نمی تونه وجود داشته باشه، دیگه منی وجود نداره. اون وقت تازه باید تلاش کنم برا به دست اوردنت. زور بزنم برا چیزی که الان بهش نیاز دارم.
به این فکر می کنم منی که الان من نیست، وجود نداره، اینده ای هم داره؟ اگه اینده ای باشه، واسه کسیه که من نیستم، فایده ای نداره. اینده ای هم که نباشه، نیست دیگه. پیچیده نیست، میشه فهمید. حالا چه باشه، چه نباشه تصور کردنش اونقدرا کار سختی نیست. اونقدر درگیر روزمرگی میشیم که نهایت عشق و علاقمون به هم میشه کنار هم رو یه تخت خوابیدن و فوقش هم سکس شب جمعه. بعد چند سال هم جدا از هم می خوابیم. جلو همه هم افه چسی میایم که ما چقدر اخر زندگی خوش و خرم ایم.
اره. باهاس تحمل کرد. باید ساخت. باید تلاش کرد. باید خوب درس خوند. باید به فکر اینده بود.

  hozein | 2:25 PM |




Sunday, August 05, 2007


من یک روز گرم تابستان، دقیقن یک روز 13 مرداد حدود ساعت 3 و ربع کم بعدالظهر عاشق شدم. من که پسر اقا جان بودم، عاشق لیلی دختر دایی جان ناپلیون شدم. عینن مثل این که پسر چرچیل عاشق دختر هیتلر بشه.

  hozein | 1:15 AM |




Saturday, August 04, 2007


احمقانه ترین راه اثبات عشق به طرف مقابل حامله کردنشه. من دوست دارم پس حامله ات می کنم که برام بزایی. من عاشقتم چون مادر بچه امی.

  hozein | 8:26 AM |





از مک دونالد خوردن این جا دلم گرفت
شامی کباب و کشک و بادنجانم ارزوست

تو فکر یه بلیت رفت و برگشت به دابای ام که مستقیم برم ویرجین مگا استور شاهکار استاد مهرداد ان.وای رو به صورت اوریجینال خریداری کنم. وطن میمیرم برایت، دلم کرده هوایت... تا صبح می شه با این زندگی کرد.

  hozein | 8:19 AM |




Sunday, July 29, 2007


جناب مخملباف، سکس و فلسفه ی شما ما را کرد.

  hozein | 2:12 AM |




Friday, July 27, 2007

Tom Waits: I Don't Wanna Grow Up




Well, when I'm lyin' in my bed at night, I don't wanna grow up
Nothin' ever seems to turn out right, I don't wanna grow up
How do you move in a world of fog, that's always changing things
Makes me wish that I could be a dog

Well, when I see the price that you pay, I don't wanna grow up
I don't ever wanna be that way, I don't wanna grow up
Seems like folks turn into things that they'd never want
The only thing to live for is today

I'm gonna put a hole in my TV set, I don't wanna grow up
Open up the medicine chest, and I don't wanna grow up
I don't wanna have to shout it out
I don't want my hair to fall out
I don't wanna be filled with doubt
I don't wanna be a good boy scout
I don't wanna have to learn to count
I don't wanna have the biggest amount
And I don't wanna grow up

Well, when I see my parents fight, I don't wanna grow up
They all go out and drinking all night, and I don't wanna grow up
I'd rather stay here in my room, nothin' out there but sad and gloom
I don't wanna live in a big old tomb on Grand Street, ooh!

When I see the 5 o'clock news, I don't wanna grow up
Comb their hair and shine their shoes, I don't wanna grow up
Stay around in my old hometown
I don't wanna put no money down
I don't wanna get me a big old loan
Work them fingers to the bone
I don't wanna float a broom
Fall in love and get married, then boom
How the hell did we get here so soon
Well, I don't wanna grow up

  hozein | 2:31 PM |




Monday, July 23, 2007


من تو رابطه ام با ادما، با اطرفیام با غریبه ها، زیاد پیچیده نیستم. ادما رو دوست دارم تا وقتی که یه چیزی برینه تو این دوست داشتنه. من بابا مامانم رو دوست دارم، ارمان رو دوست دارم، اون دختر اکراینیه با اون لهجه ی بامزه اش رو دوست دارم، میثم رو با درک نکردناش دوست دارم، مرد سیبیلوی سیگارفروش رو دوست دارم، من حتی اون دختره که تو تاکسی نشسته بود و نمی شناختمش رو دوست دارم. شباهت همه ی این دوست داشتن ها هم اینه که نمی تونم دل ببندم بهشون. دل ببندم هم نهایتش می شه مامان-بابا، می شه ارمان. وابسته نمی شم، دل نمی تونم ببندم همونجور که نمی تونم زیاد تو چشاشون نگاه کنم. ولی به تو دل بستم، درست همونجوری که می تونم زل بزنم تو چشات.

  hozein | 3:46 AM |




Tuesday, July 17, 2007


خوشبختی اینده مون اینه که خوب درس بخونیم، فوق بگیریم، بریم سر کار، پول در بیاریم، تو سی سالگی ازدواج کنیم، باز بریم سر کار پول در بیاریم، بچه دار شیم، باز بریم سر کار پول در بیاریم، بچه مونو بزرگ کنیم، بریم سر کار پول در بیاریم، بازنشسته بشیم، عروسی بچه مونو ببینیم، حقوق بازنشستگیمونو بگیریم و روزنامه بخونیم و تلویزیون نیگا کنیم، حقوق بازنشستگیمونو بگیریم، دوتا قبر کنار هم بخریم، حقوق بازنشستگیمونو بگیریم، بریم مسافرت کنار دریا و اخرش هم خیلی رمانتیک پیش هم بمیریم.

  hozein | 1:10 PM |





این که الان نمی دونم؛ موهات چقدر شدن یا که همین حالا داری چی کار می کنی، خیلی بده.

  hozein | 1:08 PM |




Sunday, July 15, 2007


دلم چایی بعدالظهر می خواد. دلم تو رو می خواد. دلم بوی خوشمزه شیرینی می خواد و بازم تو. دلم دست کردن تو موهاتو می خواد و بازم تو. دلم تو رو می خواد و بازم تو.



You can tell by the way
She talks she rules the world
You can see in her eyes
That no one is her chief
She's my girl, My Supergirl




Reamonn: Supergirl (Delta Rdaio Unplugged Version)


  hozein | 11:35 AM |




Saturday, July 14, 2007


پیشینیان ما ادم های فهمیده ای بودند. پیشینیان ما حرف های حکیمانه می زدند. پیشینیان ما خیلی بیش از این ها بارشان بوده است. پیشینیان ما زر مفت زیاد زده اند.

  hozein | 11:29 AM |




Thursday, July 12, 2007


- یکی من می گم، یکی تو بگو.
+ باشه، برا روحیه ات هم خوبه.
- پس من شروع می کنم.
- حالم ازت به هم می خوره.
+ منم همین طور، حالم از خودم به هم می خوره!
- خیلی خوبه که تو می فهمی و منو درک می کنی... ولی تو هیچ وقت نمی تونی بفهمی من چی می گم. تو جای من نیستی که بفهمی. تو از اون اول نفهم بودی. تو هیچی نمی فهمی.
+ من هیچی نمی فهمم، تو هم که می فهمی نهایت فهمت ختم می شه به شرایط احمقانه ای که واسه خودت ساختی.
- حالا یکی تو بگو، یکی من می گم.
+ باشه! برا روحیه ات هم خوبه.
- شروع کن!
+ حالم از خودم به هم می خوره!
- منم حالم ازت به هم می خوره.
+ خیلی خوبه که تو نفهم به دنیا اومدی.
- این به نفع هر دوتا مونه.

  hozein | 10:17 AM |




Friday, July 06, 2007


اشکال از منه. از من که حرفام تکراری شده. حرف که فقط نه، همه چیم. ولی زمان درستش می کنه. یه روزی همه چیز تموم می شه.

  hozein | 8:05 AM |




Thursday, July 05, 2007


خریت یعنی تو. خریت یعنی من. خریت یعنی تو فشارت اونقدر بره پایین که نتونی چشاتو باز کنی. خریت یعنی من که قلبم درد می کنه. خریت یعنی این که چشای جفتمون از درد سیاهی بره اما باز یه سیگار دیگه روشن کنیم و به هم نیگاه کنیم و بخندیم.

  hozein | 12:28 AM |




Tuesday, July 03, 2007


مرگ دیگه مث سابق سیاه نیست، هرچی هست؛ خوب یا بد، باید سفید باشه.

  hozein | 1:00 AM |




Sunday, July 01, 2007


چند روزه وقتی دم پنجره سیگار می کشم، وسطای سیگار که می رسم، شروع می کنم به محاسبه ی فاصله تا اون پایین. یکی هم از سر دلسوزی داد می زنه که سیگار نکش، هزار و یک درد و مرض می گیری.

  hozein | 8:38 AM |




Friday, June 29, 2007


اگه بودی شاید می گفتی بیا سرتو بذار این جا و با اشاره ی دستات پاهاتو نشون می دادی. منم سرمو می ذاشتم رو پات. اون وقت خیلی چیزا رو می شد فراموش کرد؛ تخمی بودن این دقایق رو، کیری بودن اوضاع رو، حتی گه بودن خودمو.

  hozein | 5:31 AM |





امروز یه سری حرفا همش تو سرمه. حرفای آنا که می گفت با چی بجنگم. یا الهام که می گفت سیگار می خوام. یاد حرفای خودم. یاد این که دوس نداشتم اونا گه بودن لحظه های منو تجربه کنن. یاد امید دادن های الکی. یاد این که می گفتم این جوری نباش. خوب باش. اخرش هم می رسیدم به این که دیگه بد جور ریدم. به این که؛ تو که خودت نمی تونی کنترل داشته باشی رو خیلی چیزا، گه می خوری به دیگران امید می دی.

  hozein | 5:11 AM |





گه شدم. شاید هم بودم. قدیما باز هرچی بود، خودم بودم. اونقدر گه شدم که دیگه پسرک توی اینه رو هم به جا نمیارم. حالم بدتر از اونه که حتی خزعبلات خودمو بفهمم. چیز خاصی هم نمونده که مهم باشه و بخواد تاثیرگذار باشه. من ادامه می دم، اما دیگه من نیستم. خیلی وقته که دیگه من نیستم.
چرخیدن تو خاطرات گذشته هم قرار نیست حالمو خوب کنه، فقط گذر زمان رو راحت تر می کنه. مخصوصا اونجا که بابک بیات "بانو، بانو ..." می گه. راحت می شه صبح تا شب رو نشست و باهاش زار زد. مث این بچه کوچیکا که هرچی می شه می زنن زیر گریه و گریه اشون دیگه تمومی نداره. تنها تفاوتشم اینه که گریه های اونا دیده می شه و گریه های تو رو قرار نیست کسی ببینه.
یه چیزایی تو این دنیا هست که قانونه. چه بخوای چه نخوای خرتو می چسبه. تو این دنیای تخمی تو تنها تر از اون چیزی هستی که حتی بتونی فکرشو بکنی. خودتی و خودت. باهاس بشینی سر جات و درداتو با خودت تقسیم کنی. به همه لبخند بزنی و نذاری کسی بویی ببره.
خیلی گه شدم. اینو می فهمم.


EBI: Khorjin


  hozein | 1:07 AM |




Thursday, June 28, 2007


بعد از این همه مدت، بعضی وقتا حس می کنم نمی شناسمت. درست مث امشب. این جور مواقع خنگ می شم و نمی فهمم دیگه چی دارم می گم. تو هم می خندی بهم. با تمام نفهمی تو همچین موقعیتی فقط حس می کنم خنده هات مث همیشه نیست. بدیش اینه که نمی دونم این خوبه یا بد؟

  hozein | 9:47 AM |





می گفت: رضا! اگه مردنه با تو باشه. هرچی هست با تو باشه.
یا اخر فیلم که حسام می گفت قبل از این که از خدا بخواد، خودش می خواد.
پ.ن: کیمیای وقتی فیلمش خوب هم نباشه باز می دونه چی جوری بره رو مخ ادم.

  hozein | 9:46 AM |




Wednesday, June 27, 2007


برای بهنام و بی تا و کافه ی کوچولوی دوست داشتنیشان:
فوت نابهنگام مهستی مهم تر است یا تعطیلی کافه تیتر؟ به طور حتم برای ملتی که به راحتی به هرکسی به بهانه ی قانون اجازه ی تجاوز به خود را می دهد و ککش هم نمی گزد؛ خبر اول مهم تر است. کافه تیتر تعطیل شد که شد، به ما چه؟

Tuesday, June 26, 2007


شب فارغ التحصیلیته امشب. می تونم خوشحال باشم و بهت زنگ بزنم و تبریک بگم. تنها کاری که می تونم بکنم همینه. نه جشنی در کاره، نه یه شام کوچولو، نه با هم بودنی. من این جا و تو تو یه شهر دیگه که چن صد کیلومتر با هم فاصله داریم. حقیقت همینیه که توشم. همینی که توشیم.
شاید چند سال دیگه بتونیم به یه چیزایی برسیم. کم کمش این که با هم باشیم. شاید اون موقع بتونیم فارغ التحصیل شدنتو جشن بگیریم. شاید بتونیم. شاید.

  hozein | 8:34 AM |




Monday, June 25, 2007


باید با حقیقیقت کنار اومد. وقتی نباشی کار زیادی از دستم بر نمیاد؛ هرچقدر هم که تلاش کنم و بجنگم، نهایتش ختم می شه به کنج اتاق. زانوهامو بغل می کنم و مث ادمای بی عرضه می زنم زیر گریه. به فاصله ی زمانی هم سیگار رو شن می کنم. که گریه هام یادم بره، که یادم بره هیچ چیز این قضیه دست من نیست، که یادم بره هیچ کاری نمی تونم بکنم. اخر هر سیگار هم باز همه چیز اوار می شه رو سرم. بازم همه چیز تکرار می شه. گریه، سیگار، گریه... اونقدر این پریود ادامه پیدا می کنه تا بوی گند همه جا رو احاطه کنه. بعد می زنم بیرون. هدفون رو می کنم تو گوشم. تمام فکرم می شه کف خیابون و خط ها رو دنبال می کنم. مقصد مهم نیست، مهم همون لحظه اس و اون خطی که دارم دنبال می کنم. با صدای یه ترمز، یا یه بوق، یا فحش های اب نکشیده ی یه حرومزاده همه چیز کات می شه. دور و برم رو برنداز می کنم. هیچ چیز برام اشنا نیست. می فهمم که گم شدم. مقصد همین جاس. همین جهنمی که توش هستم.
اره! من با احساساتم زندگی می کنم، حقیقت همینه.

  hozein | 12:30 PM |





هنوز وقتی اون اتوبوس قرمزای دو طبقه قدیمی رو که می بینم، ذوق می کنم. انگار که یه چیز جدید دیده باشم. شاید یه نشونه باشه که به طور کامل تو گه فرو نرفتم. شاید.

  hozein | 12:29 PM |




Saturday, June 23, 2007


امشب دلم می خواست دستمو بندازم دور کمرت، تو هم دستتو حلقه کنی دور سرم. اونقدر فشار بدیم همو که دیگه جدا نشیم از هم. بعدش من بزنم زیر گریه. بعدم تو سرمو بگیری بالا و بگی: دیونه گریه نکن، من پیشتم.

  hozein | 11:00 AM |




Friday, June 22, 2007


Jack: What’s the matter with you, man? Huh? What’s goin’ on inside there?… You haven’t said nothin’ in three days… Man, you gotta say somethin’, Just say somethin’.

Zack: Fuck you.

Jack: Fuck you, Fuck you, Fuck you, Fuck you, Fuck you. Okay, Fuck you, that’s fine.



Down By Law
By:
Jim Jarmusch

  hozein | 2:08 AM |




Tuesday, June 19, 2007


امار نشون می ده که از هر هفت نفر یه نفر سیگاریه. ما که هفت نفریم، هر هفت نفر هم سیگاری ایم.

  hozein | 2:03 AM |




Monday, June 18, 2007


کمبود خواب به همراه مقداری Joe Satriani این فکر را در مغز ادم فرو می کند که پنجره را باز کنی بپری پایین، که شاید اون پایین یه جای خواب گیرت بیاد و اون ارامشی رو که دنبالشی بدون رختخواب و بالش پیدا کنی.

  hozein | 12:45 PM |




Saturday, June 16, 2007


انگار که فرو رفته باشم تو صندلی و نمایش زندگیم رو نیگاه کنم. پرده هایی که عمرشون هم اون قدرا زیاد نیست. پرده هایی که حتی اگه تماشاچیا حنجره ی خودشون رو جر بدن: «دوباره، دوباره»، نباید تکرار بشه. نباید.

  hozein | 10:26 AM |




Thursday, June 14, 2007


سرگمی جدیدم شده فکر کردن به گذشته ای که چیز خاصی برای فکر کردن نداره. تمام قدرتم رو جمع می کنم که بتونم یه چیز دندون گیری اون وسطا پیدا کنم. نهایتش هم می رسم به این که می شه چیزایی رو که پیدا نمی کنم تصور کنم. اخر سر هم می مونه منی که هیچ کاری نکردم و چن تا فیلتر قرمز و یه لیوان کثیف. ته ِ ته ِ همه ی این ها هم چیزی پیدا نمی شه. بعد هم توجیه هام شروع می شه.
نتیجه اخلاقیش هم اینه که تو همچین موقعیتی ادم باید سلیقه ی موسیقیش رو در حد حسن خر صدا نگه داره و از پوچی خودش رو نجات بده. افکار منفی رو دور بریزه و مثبت فکر کنه.
باشد که خداوندگار ما را از شر شیطان لعیم مصون بدارد.
پ.ن 1: ادم سیگاری خیلی خر می باشد که نفس خود را الوده به تباهی می سازد.
پ.ن 2: ادم باید در طول ترم درس بخواند تا پایان ترم گه گیجه نگیرد.


Tom Waits: Bottom Of The World


Download in WMA format (2.65 MB)

Download in Mp3 format (5.23MB)



My daddy told me, lookin back,
The best friend you'll have is a railroad track
So when I was 13 said, I'm rollin' my own
And I'm leavin' Missouri and I'm never comin' home

And I'm lost
And I'm lost
I'm lost at the bottom of the world
I'm handcuffed to the bishop and the barbershop liar
I'm lost at the bottom of the world.

Satchel Puddin' and Lord God Mose
Sitting by the fire with a busted nose
That fresh egg yeller is too damn rare
But the white part is perfect for slickin' down your hair

And I'm lost
And I'm lost
I'm lost at the bottom of the world
I'm handcuffed to the bishop and the barbershop liar
I'm lost at the bottom of the world.

Blackjack Ruby and Nimrod Cain
The moon's the color of a coffee stain

jesse Frank and Birdy Joe Hoaks
But who is the king of all these folks?

And I'm lost
And I'm lost
I'm lost at the bottom of the world
I'm handcuffed to the bishop and the barbershop liar
I'm lost at the bottom of the world.

Well I dined last night with Scarface Ron
On Telapia fish cakes and fried black swan
Razorweed onion and peacock squirrel
And I dreamed all night about a beautiful girl

And I'm lost
And I'm lost
I'm lost at the bottom of the world
I'm handcuffed to the bishop and the barbershop liar
I'm lost at the bottom of the world.

Well God's green hair is where I slept last
He balanced a diamond on a blade of grass
Now I woke me up with a cardinal bird
And when I wanna talk
He hangs on every word

And I'm lost
And I'm lost
I'm lost at the bottom of the world
I'm handcuffed to the bishop and the barbershop liar
I'm lost at the bottom of the world

  hozein | 7:06 AM |





به پریودهای روحی درد فیش موبایل را نیز بیافزای!

  hozein | 2:22 AM |




Wednesday, June 13, 2007


درست وسط یکی از همین شب های امتحان، می شه بی خیال همه چیز شد و Supergirl رو از سر شب گذاشت و تو تاریک روشن صبح هم جون داد.

  hozein | 11:09 AM |





گفته بودم که ثبات فکری ندارم!

  hozein | 10:54 AM |




Wednesday, May 30, 2007

هیچ وقت فکر نمی کردم اینطوری بشه. حداقل انتظار اینجوریشو نداشتم. شاید زیادی به خودم مطمئن بودم. یا شایدم به تو. نمی دونم راستشو بخوای. اشتباهاتمون اونقدر زیاد بوده که دیگه تمیز دادنشون از همدیگه سخته واسم. نمی تونم قضاوت کنم. رویاهایی که یه موقع خیلی واقعی به نظر می رسیدن، ولی حالا دوومشون فقط به اندازه ی فاصله ی بین همین دو تا شاته. به شکنندگی همین تیکه های یخی که آروم تو گیلاس تکون می خورن. یه باتل کوفتی می تونه تموم اون لایه های درونیت رو شخم بزنه و بیاره تو سطح. تموم اون خشم ها و ترس ها. تموم اون بغض ها، استرس ها، عقده ها. نموم اون حرفایی که قورت دادی و به جاش سکوت کردی و کوتاه اومدی. حالا اینا به وضوح جلوتن. شفاف و پررنگ.


من حقیقیم منو می ترسونه. اعترافات مستی خیلی وحشتناکن پسر. اونجایی که باید بشاشی به تموم ایده آل هات. هیچ وقت شرایط اون چیزی نیست که باید باشه. حالا هی تو سعی کن عوضشون کنی. هی سعی متفاوت رفتار کنی. زور بزن که بشکنی این فرمالیته های مسخره رو. هنوز یه چیزایی قانونه. یارو راست می گفت: "وقتی چیزی واسه گفتن باقی نمونده، یه جای کار اشکال داره". حالا هر چقدر لبخند های طرفت زیبا و وحشی هم باشه.


خوبی زندگی به همین تخمی بودنشه شاید. به همین ناپایداری سیالی که توی تک تک ثانیه هاش هست و من و تو رو تو خودش حل می کنه و می ذاره وانمود کنیم که همه چی مرتبه. نمی خوام قضاوت کنم. بات سامتایز ایت جاست ریلی ساکس.

  Ari | 3:36 PM |




Monday, May 28, 2007

think for yourself you know what you need in this life
see for yourself and feel your soul come alive tonight


time can be the answer, take a chance, lose it all


  Ari | 3:10 PM |




Thursday, May 10, 2007

توی یکی از همین روزایی که حالم اصلا خوب نیست، از این روزایی که خسته م، از این روزایی که همه چیز حالمو بهم میزنه، که تمام معادلاتم غلط از آب در میان، که تمام روز رو فقط گاف می دم و واسه خودم کس شعر توجیه می کنم، که موزیکم دیگه نمی تونه کمک کنه، که حتی حوصله خودمم ندارم، که دوباره به حرفای تو فکر می کنم و مثل همیشه نمی فهممت، که می افتم رو کاناپه و زود خوابم می بره، باید بیای کنارم بشینی و آروم توی گوشم بگی:
چقدر از این دنیای تخمی واقعیه؟
چقدر از من، چقدر از خودت؟

  Ari | 3:05 PM |




Friday, April 27, 2007


- تو که باز داری سنتی گوش می کنی.
+ تو وقتی می بینی به ارزوهات نمی رسی چی کار می کنی؟
- هر کاری بکنم، مث تو نمی شینم شجریان گوش کنم.
+ ادما وقتی به این نتیجه می رسن که نمی تونن به ارزوهاشون برسن، بچه درست می کنن. جالبه که تصمیمی هم گرفته نمی شه، مثل برنامه ای که به دستور شرطی می رسه. برنامه به اونجا که رسید چک می کنه که شرطش درسته یا نه. اگه درست بود یه کاری انجام میده اگه هم غلط بود یه کار دیگه. دستور شرطی تصمیمی نمی گیره، اون فقط یه شرط رو چک می کنه، همین. مث ادما، اونا چک می کنن که می تونن به فلان خواسته شون برسن یا نه، قرار نیست تصمیمی بگیرن.
- یواش یواش دارم سر در میارم از مزخرفاتت. یعنی اینجا همون ته خطه که می گفتی.
+ شاید.
- ولی تو نمی خوای مثل دستور شرطی عمل کنی. برنامه ات وقتی به دستور شرطی رسید در هر حالتی پیغام اِرور می ده. چه شرط برقرار باشه چه نباشه.
+ اره.
- می تونی تحمل کنی؟
+ نمی دونم، شاید.
- ...
+ مهم نیست. وقتی برای کسی اهمیت نداشته باشه که خروجی برنامه ی تو چیه، اِرور دادن تفاوتی ایجاد نمی کنه. پس وقتش رسیده.
- همین؟ یعنی هیچی نمی خوای بگی؟
+ نه. همین کافیه.

Monday, April 23, 2007


There is an old man behind the clouds
That nobody knows him
Nobody can even imagine the old man
But everybody believe in him
At the end of the drama he will appear onstage
The old man will laugh in your face
The old man always laughs; always from the Creation
The old man laughs like a drain
The old man drinks too much
The old man drinks too much not to drown the pain
He drinks to enjoy the pain
The pain that he watches everyday
The pain that kill
He watches his children
The children suffer torture
He does nothing
He just doing fun of them
And
The old man will laugh in your face

  hozein | 11:45 AM |




Tuesday, April 17, 2007


چشامو می بندم، شاید بتونم تصور کنم اینجایی. صدای خنده هات داره میاد، اروومه، شاید تو هم چشاتو مث من بستی.


Damien Rice: 9 Crimes




Leave me out with the waste
This is not what I do
It's the wrong kind of place
To be thinking of you
It's the wrong time
For somebody new
It's a small crime
And I've got no excuse

Is that alright?
Give my gun away when it's loaded
Is that alright?
If u don't shoot it how am I supposed to hold it
Is that alright?
Give my gun away when it's loaded
Is that alright
With you?

Leave me out with the waste
This is not what I do
It's the wrong kind of place
To be cheating on you
It's the wrong time
She's pulling me through
It's a small crime
And I've got no excuse

Is that alright?
I give my gun away when it's loaded
Is that alright?
If you dont shoot it, how am I supposed to hold it
Is that alright?
I give my gun away when it's loaded
Is that alright
Is that alright with you?

Is that alright?
I give my gun away when it's loaded
Is that alright?
If you don't shoot it, how am I supposed to hold it
Is that alright?
If I give my gun away when it's loaded
Is that alright
Is that alright with you?

Is that alright?
Is that alright?
Is that alright with you?
Is that alright?
Is that alright?
Is that alright with you?

No...

  hozein | 11:30 AM |




Sunday, April 15, 2007


در احساسات من منطق نقش چندانی ندارد، همین است که هر بار باران می بارد مرا به یاد لطافت موهای تو که از روی شانه هایت سرریز می شوند می اندازد. در حالی که قطره های باران لطافت موهای تو را ندارند.

  hozein | 6:54 AM |





میراث لحظه هایی که به ظاهر گام نفس هایتان با دم و بازدم من یکی می شود، چیزی جز پوچی به همراه ندارد. حجاب خوش اب و رنگتان را در کوله بار نداشته هایتان بگذارید و راه نیامده را باز گردید. احمقی که در باورتان ساخته اید من نیستم.

  hozein | 6:38 AM |




Tuesday, April 03, 2007


به یه مسافرت نیاز دارم، که تو هم توش باشی. تا بتونم با خیال راحت از اول تا اخر سفر بغلت کنم.


Mohsen Namjoo: Zolf Bar Bad


  hozein | 11:55 AM |




Monday, April 02, 2007


سر از احساسات و افکار خود در نمی اورم. تبدیل به موجود پیچیده ای شده ام، وحشتناک شاید. شاید هم دیگر ته کشیده باشم. شاید هم دوری تو باشد. هیچ چیز قطعیت ندارد، حتی بودن من.

  hozein | 10:49 AM |




Sunday, April 01, 2007


وقتی به سیگاری که داری می کشی فکر نکنی، دیگه چه اهمیتی داره که فیلتر سیگارت قرمز باشه یا سفید.

  hozein | 10:20 PM |





برای یک بار هم که شده بفهم. حداقل ژستشو که می تونی بگیری.

  hozein | 10:17 PM |




Coldplay: Help Is Around The Corner




Stuck here, in the middle of nowhere
With a head ache, and a heavy heart
Well nothing was going quite right here
And I'm tired, I can't play no part

O come on, come on
O what a state I'm in
O come on, come on
Why won't it just stay here?

Help is just around the corner, for us

O my head won't stop aching
And I'm sat here, licking my wounds
I'm shattered
But it really doesn't matter
'Cause my rescue is going to be here soon

O come on, come on
What a state, I'm in
O come on, come on
Why won't it just sink in?

Help is just around the corner, for us
Help is just around the corner, for us
Help is just around the corner, for us


تو این چند روز هرچی با خودم کلنجار رفتم که بفهمم این زندگی تخمی چی داره که چسبیدم بهش، چیز خاصی دستگیرم نشد. شاید قضیه همون خودخواه نبودن باشه، نمی دونم.

  hozein | 7:42 PM |





So what? Huh?

  hozein | 12:51 PM |




Saturday, March 31, 2007


زمانی که اون گرد سفید لعنتی رو از سوراخ دماغت داری می دی بالا، معصومیتی به دست میاری که اطمینان دارم همه ی گناهات بخشیده میشن. اگه بخشیده نشدن هم به تخمت، چیزی رو از دست ندادی.

  hozein | 3:26 PM |




Wednesday, March 21, 2007


- قرار نیست اتفاق خاصی بیافته. همه چیز مثل همیشه اس، بدون کوچکترین تغییری. مثل همیشه؛ من، عکس تو و صدای خنده هات که تو سرمه. تا صبح بیدار موندن هم که عادتمه.
- موهات بلند شدن، شاید سال خوبی در انتظارمون باشه، کسی چه می دونه.


Blackfield: End Of The World




Don't you forget what I've told you
So many years
We are hopeless and slaves to our fears
We're an accident called human beings

Don't be angry for loving the baby
And say it's unreal
So many lives turned to salt
Like roses who're hiding their thorns

It's the end of the world
The end of the world
It's a prison for dreams and for hopes
And still we believe there is God
It's the end of the world
The end of the world
We're dead but pretend we're alive
Full of ignorance, fools in disguise

In your room doing nothing
But staring at flickering screens
Streets are empty, but still you can hear
Joy of children turning to tears

Disease hides around every corner
Quiet, lay still
Wait for a moment to hear
We forgot what is touch, what to feel

It's the end of the world
The end of the world
It's a prison for dreams and for hopes
And still we believe there is God
It's the end of the world
The end of the world
We're dead but pretend we're alive
Full of ignorance, fools in disguise

Take this pill, it will make you feel dizzy
And then give you wings
Soon, boy, you'll fall into sleep
Without nightmares, without any fears

If you wake up in hell or in heaven
Tell the angels we're here
Waiting below for a dream
Here in the garden of sin

It's the end of the world
The end of the world
It's a prison for dreams and for hopes
And still we believe there is God
It's the end of the world
The end of the world
We're dead but pretend we're alive
Full of ignorance, fools in disguise

Tuesday, March 20, 2007


موهات خیلی خوشگل شده دختر. همین فردا میام با بابات صحبت کنم کار رو تموم کنیم.

  hozein | 11:47 AM |





- رفیق قرار نیست به اندازه ی تلاشت از این دنیا سهم ببری. مهم اینه که تو تقدیرت چی نوشته باشن، حالا تو هی کون خودتو جر بده، چه فرقی داره وقتی برات نوشته باشن: "we were destined not to be rich"

  hozein | 11:28 AM |





ترکیب نوستالژی و دانهیل قرمز تقلبی، نتیجه ای جز بهمن سوئیسی ندارد.

  hozein | 1:30 AM |




Sunday, March 18, 2007


- معادلات زندگی زیاد هم پیچیده نیستند، بستگی به زاویه ی دیدت دارند.
+ این چه ربطی داشت به توالت رفتن من؟
- وقتی بوی لجن همه جات رو فرا گرفته، کاری که باید بکنی اینه که سیفون رو بکشی. هر کار دیگه ای فقط تو رو از مقصدت دور می کنه.
+ تو با این جفنگیات می خوای به من توهین کنی؟
- ببین قضیه خیلی ساده اس. مثل این که تو برده ی یکی باشی باید همه چیز رو مو به مو اجرا کنی.
+ حرومزاده مگه بهت نگفتم زیاد نکش؟ نتیجه اش میشه همین خزعبلاتی که بافتی.
- شاید هم تو راست بگی. ولی قضیه ی جبر رو نمی تونی منکر بشی. وقتی هم جبر باشه، خوب مقصد همون ان دونی ای یه که گفتم. فوق اش سیفون رو نمی کشی، که این تو تقدیری که برات نوشتن فرق زیادی نداره.
+ ...

  hozein | 4:20 AM |




Saturday, March 17, 2007


تخمی بودن امشب از بادهای دریده ای که از سر شب شروع به وزیدن کرده بودند مشخص بود. سایه ای در اولین کوچه ی بن بست خزید و خود را از دیدگان پسرک پنهان کرد. توقف در اولین چهار راه. مرور تمام تصاویر از ابتدا تا ایستگاه. چیز دندان گیری وجود نداشت. پسرک راه اش را ادامه داد، از کوچه گذشت و به پایان خیابان رسید. پایان خط نه چراغی بود نه سایه ای وام دار نور چراغ که بتواند فکر پسرک را مشغول کند.
پ.ن: اگر از ابتدا نور چراغی نبود عکس های یادگاری هم نبودند که سوزانده شوند و در کوچه ی بن بست دفن.

  hozein | 2:46 PM |




Friday, March 16, 2007


بارانی که می بارد و قصد پایان ندارد مدام این نکته را یاداور می شود که دخترکی در گوشه ای از این شهر غم و تنهایی اش را مخلوط می کند و ان قدر این معجون را هم می زند که دیگر نه کوله بار غم اش پیدا باشد، نه گونه های خیس اش. اندوه اش را در خنده هایش چال می کند و تنهایی اش را در کلماتی که به سرعت ادایشان می کند پنهان. خود را به دست فراموشی می سپارد و هم درد من می شود که اندکی حال من تغییر کند.
کاش بداند ناراحتی هایش به تلخی لحظه های گه زندگی ام اضافه می کند. سپس می ماند منی که کاری از دستم بر نمی اید و بارانی که هنوز قطع نشده است.

  hozein | 1:02 PM |




Tuesday, March 13, 2007


پریود شب زنده داری های دردناک ام هر روز به روشنایی خورشید تف می کند. در این مدت پریودهای رنگارنگ تنها توشه ای است که به وفور دارم. پریود روحی ام پشت به من به دیوار کنار پنجره لم داده و پک های عمیقی به سیگارش می زند. ان یکی به یاس فلسفی دچار شده، دیگری هم از فرط روشنفکر بازی هایش اسم خود را فراموش کرده و در راه سخن پراکنی های کسل کننده باردار شده است. پریودهای احمقی که چیزی از زمان سرشان نمی شود، تمام بودنم را به چشم بر هم زدنی پر می کنند، احساس تنهایی را می رباییند و درد را به من هدیه می دهند.
تحمل پریودهایی از این دست کار چندان سختی نیست. دردناک ترین بخش ماجرا زمانی رخ می دهد که اینه انتظار لبخند زدن از من دارد. هرچند، او گناه ندارد، این فرهنگ اوست که می پندارد از دردی که می کشی باید لذت ببری.

  hozein | 3:41 PM |




Monday, March 12, 2007


اگر تا سر حد مرگ خواب در چشمانم رخنه کرده باشد، Jack Nicholson می تواند سرزنده تر از همیشه شب ام را به صبح برساند. به طوری که به جای فیلم دیدن از اول Departed تا جایی که Costello کشته می شود، فقط محو دیدین این مرد بودم. دمدمه های صبح هم تنها تصاویری که در ذهنم می چرخند شرارت های دوست داشتنی Costello است و قه قهه های Jack Nicholson در Academy Awards.


  hozein | 2:55 PM |




Sunday, March 11, 2007


احمق کسی است که تصور می کند ادم بزرگ است، حماقت اصلی هم زمانی شکل می گیرد که پوزخند مغرورانه ای برایت پرتاب می کند و می گوید: «تو هنوز بچه ای».




© Photo by: Nargess

  hozein | 1:54 PM |





- تو بنویس پسرکی که تخمی بودن زندگی گوزپیچ اش کرد. اره! به همین سادگی به همین خوشمزگی، نیاز به کلمه ی دهن پر کن هم ندارد. قضیه همان اروغ و نعمت نفتی و ایناس.

  hozein | 1:29 PM |





Adult شدن بخشی از زندگی است، اما تنها سهم من از این بخش Cold اش بود!

  hozein | 1:15 PM |




Saturday, March 10, 2007


روایت هر روز و هر شب من:

با همه دوری ما، این همه فاصله ها
همه جا سرشار است از هوایت اینجا
گل من، گوهر من، کاش اینجا بودی
جان من، جوهر من، کاش اینجا بودی

و یا به روایتی دیگر:

اغوش تو حادثه ای مبارک
زیر بارون رهایی بادبادک
لبخند تو خورشید دست و دلباز
سایه ی تو سرو ناز ِ ناز ِ ناز
با تو بساط شب چه رو به راه ِ
بی تو ولی خورشید هم روسیاه ِ
حرم نفس های تو؛ اتشکده
سایه ی دستت تنها سرپناه ِ

  hozein | 3:15 PM |





دست و پا زدن بین بی حوصلگی و شهوت، شاید هم چیزی شبیه گه گیجه، چشیدن فاکد آپ بودن با نان اضافه.
پ.ن: امروز به تعریف جدیدی از بودن گه گرفته ام رسیدم.

  hozein | 12:33 PM |




Friday, March 09, 2007


- تو که اون بالایی! نمی بینمت. نشستی یا ایستادی؟
...
- نمی دونم چرا منتظر جوابت موندم!
- لرزش دست هام رو می بینی؟ اره! می بینی.
- نه! از ترس نیست، شلوارم رو هم خیس نکردم. ادمی که تموم فهم و شعورش جمع شده باشه تو اون باتومی که تو دستشه، ترس نداره، همچین ادمی بیشتر حس ترحم ادمو برمی انگیزه، حتی حس نفرت هم نمی تونی داشته باشی. لرزش دست های من از جای دیگه ای اب می خوره. اره! از این که به کسی اعتماد داشتم که امروز فقط تماشاچی بود. نه! هر روز تماشاچی بوده. اره! درستش همینه. تو هر روز فقط داری تماشا می کنی.
- جناب خدا! اگه تو هم روزی به چشم می دیدی که خدات فقط یه تماشاچیه، دستات نمی لرزیدن؟ خودت که می گی خدایی، یکی بیشتر نیستی. پس همچین حسی رو نمی تونی داشته باشی. این حس تنها متعلق به عروسکی است که نخ های در دست عروسک گردان را پاره شده می بیند.

  hozein | 1:32 PM |




Wednesday, March 07, 2007


با تو گل بود و ترانه
با تو بوسه بود و پرواز
گل و بوسه بی تو گم شد
بی تو پژمره شد و مرد

تمام بودنمان خلاصه شده در حسرت و ای کاش هایی گاه و بی گاه که هر از چند گاهی بینمان تقسیمشان می کنیم، جنتی عطایی هم راوی همیشگی است.

  hozein | 12:35 PM |




Thursday, March 01, 2007


انبوهی پشم چرکین و کثافت محض به همراه اسپرم متعفن؛ اری! این است مرد بودن در قاموس اهالی ده کوره ای -که شهر می خوانندش- که تمدن و فرهنگ خود را مایه مباهات می دانند.

  hozein | 7:45 AM |




Sunday, February 25, 2007


یه بطری زهرماری تنها چیزیه که همین الان بهش نیاز دارم.


Blackfield: Cloudy now




In a violent place we can call our country
Is a mixed up man and I guess that's me
The sun's in the sky but the storm never seems to end
It's a place of sorrow but we call it a home
And the darkest thoughts, yeah I guess they're my own
There's wealth in the bank but there's nothing to show inside

It's cloudy now
It's getting cloudy now

In a special place that I call my life
The father was cruel and he lost his wife
But I don't see either cos I live across the street
It's a beautiful thing when it starts to rain
A man who drinks just to drown the pain
And I can't stop from dreaming there's something else

We are a fucked up generation
It's cloudy now
We gotta get out of here
It's cloudy now

  hozein | 9:30 AM |





I’m really fucked up now

  hozein | 8:45 AM |





خودکشی کار زیاد سختی نیست، مقداری تخم می خواهد. ادم خودخواهی نیستم، وگرنه خودکشی راحت تر از اتش زدن یک چوب کبریت است.

  hozein | 8:40 AM |





صدای اهنگ را بلند کرده ام شاید کمی از بوی گند ام را بگیرد.

  hozein | 8:25 AM |





گه بودن این روزهایم فاز جدیدی است که این زندگی نکبتی برایم به ارمغان اورده است. نگاه کن! لبخند یخ زده ام تنها یادگاری از روزهای به اصطلاح خوب گذشته است. روزهایی که دیدی و باور نکردی. تا جایی که حافظه ام یاری می کند، فراموش کار بدی نبودی. گذشته را فراموش کن. من ِ امروز را دریاب.

  hozein | 8:20 AM |




Saturday, February 24, 2007


تنها چند قدم دیگر مانده به پایان، اندک عقلی که در سر داشتم دارد تمام می شود. خوب چه بهتر! برای این زندگی احمقانه که دیکته شده نیازی به عقل نیست. عروسک گردان کس دیگری است و تماشاگر هم دیگری. در نگاه اول زود مشخص می شود خیمه شب بازی احمقانه ای است، همین است که کف و سوت تماشاچیان را نمی فهمم.

  hozein | 10:37 AM |





سنگ جمع کردم که بعد این که دزدیدمت، بزنیم تمام پنجره های خونتون رو بشکونیم، بعدشم نوبت خونه ی پدر - مادر خودمه!

  hozein | 10:15 AM |




Thursday, February 22, 2007


گفتم الان زنگ بزنم بهت، باز چند ساعت پای تلفن بشینیم، من عکستو بذارم جلو خودم و بعد یادم بره قراره حرف بزنیم؛ اونقدر غرق بشم که سوت بزنم، بعد تو هم شروع کنی به خندیدن. بعدشم دیگه نمی دونم چی میشه، چون هر دفعه فقط صدای خنده هات یادم می مونه.

  hozein | 12:05 PM |





زمین زیر پایم با تکان هایش به من یاد اوری می کند که امروز، بار گناه نابخشوده ام سنگین تر شده است. حسابش را دارم، درست از خرداد سال گذشته شروع شد. شب و روزش هم توفیری ندارد؛ فوق اش گناه هر روزه ام یک بار دیگر هم تکرار شده است.
این نمایش نامه ی بی سر و ته نیازی به قاضی هم ندارد. خود حکم صادر می کنم: اعدام.
اما...
اما این روزها اینه پسرکی را به تصویر می کشد که حتی تخم اجرای احکام خود را نیز ندارد.
پ.ن: این روزها دیگر تخم داشتن در زندگی مهم نیست. مهم تن فروشی است. فاحشه بودن شرط لازم و کافی این زندگی تخمی است. همه چیزت را مفت بفروش و از دردی که می کشی لذت ببر.

  hozein | 10:45 AM |




Wednesday, February 21, 2007


تصویر وحشتناکی است؛ وقتی به جای دیدن قیافه ی خود در اینه سراسر شب را ببینی، بدون کوچک ترین کورسوی ستاره ای. پنجره هم رنگ پریده تر از ان است که دیگر بتوانی در ان به دنبال مفهوم بگردی. همه چیز دلالت دارد بر این که تو نیستی. مسئله ی زیاد پیچیده ای هم نیست وقتی همه چیز در تلخی ته نشین شود و بوی دود بدهد.

پ.ن: حرف چرتی است که من و تو نباید با هم باشیم.



Reza Yazdani: Zendegi Nameh


  hozein | 1:47 PM |




Tuesday, February 20, 2007


دیووووووووووووووووووونه ...

  hozein | 12:10 PM |





Comin' with my new cherokee Converse to steal you honey!

  hozein | 12:00 PM |





درست وسط خنده های تو، یه لحظه به سرم زد که گور بابای همه به جز تو، حتی خود گه ام.

  hozein | 11:40 AM |




Saturday, February 17, 2007


Previous post reloaded:


نصف شب جمعه می تواند گه تر از چیزی باشد که حتی فکرش را بکنم، با خبری که Donsifon می دهد.
سرم داغ تر از ان است که بتوانم چیزی بنویسم.

  hozein | 2:30 PM |





برای پنجمین بار به ساعت نگاه می کنم. پوزخندی که این بار تحویلم می دهد از هر فحش و ناسزایی بدتر است. جانور مارپیچی را که به برانگیختن شهوت مردان ایستاده صدا می زنم که جواب بی احترامی های زمان –این زمان بی پدر و مادر- را بدهد. بدون دادن کوچک ترین زحمتی به خود، می گوید: کار دارم، مزاحم نشو لعنتی. این موجود چندش اور که اسمش را مغز گذاشته اند هم مرا دست انداخته است. سگی که پاچه ی صاحبش را بگیرد سگ نیست، الاغی چیزی است احتمالا. عاقبت فاحشه ای که قاعده ی هم بستر شدن را نداند، پس انداختن توله های پی در پی است.
به سرم می زند بروم بیرون. باران نرم نرمک اغاز می شود. سیگار اول را با فندک زیپوی پشت ویترین مغازه مرد سیبیلو، که همیشه حسرتش را دارم روشن می کنم. باران ادامه می دهد. دستمال را جلوی بینی می گیرم. فیییییییین... اگر می شد با محکم فین کردن محتویات درون سرم را بیرون بکشم، حتما این کار را می کردم. باران، بی اعتنا، مانند دخترکی باکره به بازی اش ادامه می دهد. دخترکی که با دیدن لبخند من زود صورتش سرخ می شود، یا بهتر؛ لپش گل می اندازد.
گه بودن، خاصیت بعدالظهرهای جمعه است.

  hozein | 2:09 PM |





کانورس هام مال تو. حالا زنگ بزنم صدای خنده هاتو بشنوم؟

  hozein | 1:40 PM |




Wednesday, February 14, 2007


مردک خرفت، هیچ گاه نتوانست حقیقت فاحشه بودن را در کله ی پوکش فرو کند. او فاحشه را تنها زنی بدکاره می دانست، حال ان که خود فاحشه ی مغزی بود و به دریدگی خود می بالید. او تفاوت میان حیوان بودن خود و انسان بودن زنان فاحشه را نفهمید.

  hozein | 9:50 AM |




Monday, February 12, 2007


زمان کمی ان طرف تر، -مضطرب، با صورتی برافروخته- ،اخم کرده است و رویش را از من برگردانده. به خیالش با این کارها من به صرافت می افتم و پای اشتی را پیش می گذارم. ابله تر از چیزی که هست نشان می دهد این حرامزاده. لودگی این روزهایش با هیچ اب مقدسی پاک نمی شود، چه برسد به فراموشی. یک سیلی جانانه کمترین حق من بود که باید نثارش می کردم.
روی صندلی ام -رو به تنهایی- لم می دهم و لیوان قهوه ام را یک دفعه سر می کشم. باد هم دیگر صدایش در نمی اید. چشم ها را می بندم و تنها یک سیاهی با موهای بلند را می بینم. نه زمانی هست، نه مکانی. تا چشم کار می کند سیاهی است و موهای نرم و ارام و ساکن.
من و تو گناه نابخشوده ای مرتکب نشده ایم. گناه را کسانی کرده اند که فکر می کنند دل بستن ما گناه است. جهنم اطرافمان هم دست پخت همین عزیزانمان است. لبخند بزنیم که فکر نکنند از دست پختشان خوشمان نیامده یا زحمتشان را نادیده گرفته ایم.



Carlos Santana & Michelle Branch: The Game of Love




Tell me
Just what you want me to be
One kiss
And oo you’re the only one for me

So please tell me why
Don’t you come around no more
Cause right now
I’m crying
Outside the door
Of the candy store

It just takes a little bit of this
A little but of that
It started with a kiss
But we’re up to that

A little bit of life
A little bit of then
Tell me my dear
It’s all in the game of love..

…this
Whatever you make it to be
Sunshine
Instead of this cold lonely sea

So please give me time
And you’ll see for what I’m good for
Instead of goodbye
It’s knocking down the door
Of the candy store

It just takes a little bit of this
A little bit of that
It started with a kiss
But we’re up to that

A little bit of life
A little bit of then
Tell me my babe
It’s all in the game of love
It’s all in this game of love

You roll me
Control me
Console me
Please hold me
You guide me
Divide me
Into war

(Make me feel good)

So please tell me why
Don’t you come around no more
Cause right now I’m tired
Outside the door
Of your lovin store

It just takes a little bit of this
A little bit of that
It started with a kiss
But we’re up to that

A little bit of life
A little bit of then
Tell me my babe
It’s all in the game of love

(A little bit of this
A little bit of that)

It’s all in this game of love
It’s all in the game of love

(A little bit of life
A little bit of then)

Right in the game of love

You roll me
Control me
Please hold me

(Make me feel good)

(A little bit of life
A little bit of then)

Out here on my own
On my own

(A little bit of this
A little bit of that)

  hozein | 3:30 PM |




Sunday, February 11, 2007

  hozein | 2:05 AM |




Saturday, February 10, 2007


- معنی دوستی رو می دونی رفیق؟
- نه! نمی دونی.
- الکی زور نزن! بذار من روشنت کنم.
- دوستی شبیه به یه شوخی احمقانه ی بی نمک ِ که عمقش هرچقدر بیشتر باشه؛ احمقانه بودن قضیه جدی میشه و دیگه به هیچ وجه شوخی نیست. درست مث دلبستگی به اون پاکت سیگار قرمز همیشگی ام.

  hozein | 12:06 PM |





نه! دیالوگ هام هنوز تموم نشده عوضی، ببند اون گاله ی بد بو رو.

  hozein | 2:30 AM |





اردلان سرفراز راست می گفت که "قبیله یعنی یه نفر، هم خونی معنا نداره"، من بودم که نخواستم باورش کنم.

  hozein | 2:25 AM |




Sunday, February 04, 2007


دلم تنگ شده برای نوشته هات، برای خنده های احمقانه ی دوست داشتنیت و برای بودنت.

  hozein | 1:23 PM |





امروز تکرار دیروز است و فردا تکرار امروز. تاریخ همیشه تکرار می شود بی هیچ بیش و کم، که ما یک روز گول اندامش را می خوریم و روزی دیگر گول عشوه ی شتری اش را. احمقانه تر این که بهای سنگینی را نیز برای هم بستر شدن با این فاحشه می پردازیم.

پ.ن: یک نفر از Repeat شدن این فیلم مضحک دارد لذت می برد، بازیگران خوبی برای عیش او باشید.

  hozein | 2:15 AM |




Saturday, February 03, 2007


Scooter: Level One


  hozein | 5:15 AM |




Friday, February 02, 2007


خیلی اخلاق خوبی داشتیم، با این تب پاچه هم می گیریم.
فکر کردی چرت و پرت بلغور می کنم؟ باور کن عقلم سر جاشه، تویی که همیشه روی قضایا رو می بینی.

  hozein | 9:40 AM |





- دقت کردی؟ چن وقته لمپن شدم.
- توقع داری با صدای نعمت نفتی بعد اب گوشت، اون بطری ِ دوغ رو که سر می کشم، بعدش برات از فلسفه ی شرق دور ببافم؟ خوب باید اروغ زد که غذا هضم بشه دیگه.

  hozein | 8:40 AM |





- خوب که چی؟
- گفتیم ابرومونو درست کن، ریدی به کل هیکلمون.
- یک مقدار جنبه هم چیز بدی نیست واسه تو که این همه قدرت داری.

  hozein | 8:20 AM |




Wednesday, January 31, 2007

  hozein | 3:30 AM |




Monday, January 29, 2007


تا نیمه های شب هرزگی قدم ها را به تن نمور خیابان می فروشی
با سردرد مزخرفی صبح اغاز می شود
یک ساعت خلسه ی کامل
همه چیز به شکل درد اوری پیش می رود
حتی سیگارها هم دردی را دوا نمی کنند
سیگار اخر با عصبانیت تمام خاموش می شود
...
دکمه ی پلی زده می شود و همه چیز به راحتی فراموش
شنیدن صدای شیرین JJ Cale
این پیرمرد دوست داشتنی
نوید یک روز خوب را می دهد



Eric Clapton & JJ Cale: Don't Cry Sister
(Vocal: JJ Cale)




Don't cry sister cry, it'll be alright, in the morning
Don't cry sister cry, everything'll be just fine
Don't cry sister cry, it'll be alright, I tell you no lie
Don't cry sister cry, don't do it, don't do it
When Old Man Trouble knocks on your door
Don't give him no key, he just wants more
He'll turn your life to misery
To kick you down, just like me
Don't cry sister cry, it'll be alright, in the morning
Don't cry sister cry, everything'll be just fine
You woke downhearted and you feel so bad
Somebody wants something of nothing you had
Love don't come too easy, you see
A little bit of you and a little bit of me
Don't cry sister cry, it'll be alright, in the morning
Don't cry sister cry, everything'll be just fine
Don't cry sister cry, it'll be alright, in the morning
Don't cry sister cry, everything'll be just fine
Don't cry sister cry, it'll be alright, I tell you no lie
Don't cry sister cry, everything'll be just fine
Everything'll be just fine
Everything'll be just fine

  hozein | 2:15 AM |





صبح با شنیدن یک خبر به گه کشیده می شود.

  hozein | 1:35 AM |




Thursday, January 25, 2007




ممنون از کادوت عزیزم
شاید بشه گفت
بهترین کادوییه که تو عمرم گرفتم
اونم از کی؟
از بهترین ادم زندگیم
.
.
.
می بینی عزیزم؟
پنج شنبه ی با شکوه من هم رسید
درست وقتی که همه چی تموم شده
درست وقتی که دیگه سیگاری ندارم که بکشم
درست و به موقع
می بینی عزیزم؟
همه چی ته کشیده
همه چی تموم شده
اره!
فقط مونده
کادوی تو ؛ این سرنگ
و
روتختی سفیدم
می بینی عزیزم؟
حتی من هم تموم شدم
حتی تو هم دیگه نیستی
اره!
می بینی؟
چند وقته که دارم با رویات زندگی می کنم
چند وقته که باید باشی
باید باشی و باشم
ولی
هیچ چیز سر جاش نبود
تقصیر من و تو هم نبود
قرار هم نیست کسی رو مقصر بدونم
ولی کم کمش این بود که
همه چیز خواست من و تو نبود
که باید می بود
[نفس عمیق]
می دونی؟
مهم این بود که من و تو نباید کم می ذاشتیم
که نذاشتیم
[نفس عمیق]
خوب!
فکر کنم دیگه چیزی برا گفتن هم نمونده
می دونی چی دلم می خواد؟
دلم اون نگاه کردنتو می خواد
ذل بزنی تو چشام
اروم و ساکت
می دونی که دیوونه ی اونجور نگاه کردنتم
دیگه جای سوزن هم مهم نیست
[نفس عمیق]
.
.
.
فقط مونده این روتختی سفیدم
روتختی رو می کشم رو خودم
و
چشامو می بندم
همه چیز سیاهه و تاریک
فقط تویی اینجا عزیزم
[نفس عمیق]
پنج شنبه ی با شکوه من
پنج شنبه ی زیبای من
.
.
.

  hozein | 11:55 AM |





5 لیوان از این زهرماری خوردم
تو هم که اینجایی
ولی نمی دونم چرا هنوز سردمه

  hozein | 8:33 AM |





خوب
چند ساعت بیشتر نمونده عزیزم
بشین جلوم
می خوام تو این وقت باقی مونده خوب ببینمت
که وقتی چشامو بستم
همه چی سیاه شه
و بعدش
فقط تو باشی

  hozein | 8:20 AM |





مثل همیشه سروقت اومدی

  hozein | 4:55 AM |





از ظهر تا حالا هی با خودم کلنجار میرم
که یکی از اینا رو بذارم
Tonight
یا
Supergirl
هنوز نمی دونم کدوم
ساعت اول کلی دلیل اوردم که
خوب با Supergirl بیشتر خاطره دارم و اینا
ساعت دوم هم ثابت کردم که باید Tonight رو بذارم
ساعت سوم که الان باشه
ساعت شک کردنه

  hozein | 2:50 AM |





قهوه ام هم تموم شد
تو هم که قهوه دوست نداری
که برم برات بخرم
می بینی عزیزم؟
همه چی حساب شده اس
همه چی طبق برنامه داره تموم میشه

  hozein | 2:35 AM |




Wednesday, January 24, 2007


صدای قلبم رو دارم می شنوم
گروم گروم گروم ...
دلهره نیست
می دونی؟ یه جور هیجانه
هر وقت می خوام ببینمت وضع همینه
دیشب خوابم نبرد
صبح کله سحر رفتم دوش گرفتم
الان هم مثه تاپاله افتادم رو تخت
Stadium Arcadium هی از صبح ریپیت میشه
تا الان، اممم... 45 باری باید شده باشه
بار 37 ام بود فکر کنم
یه دفه از شدت ذوق این اهنگه
با اون بیسی که بی پدر میزنه
انگار که برق از کونم پریده باشه
پریدم یهو!
زیر سیگاری چپه شد رو تخت
ریده شد به همه چی
مجبور شدم روتختی رو عوض کنم
این یکی سفیده سفیده
خیلی خوشگله
زیرسیگاری رو هم گذاشتم کنار تخت
که باز دوباره پریدم
گه نزنم به این یکی رو تختیه


Red Hot Chili Peppers: Stadium Arcadium




Bells around St. Petersburg
When I saw you

I hope I get what you deserve
And this is where I find

Smoke surrounds your perfect face
And I'm falling

Pushin a broom out into space
And this is where I find a way

[Chorus:]

[The stadium arcadium
A mirror to the moon
I'm forming I'm warming
State of the art
Until the clouds come crashing

Stranger things have happened
Both before and after noon
I'm forming I'm warming
Pushing myself
And no I don't mind asking
Now]

Alone inside my forest room
And it's storming

I never thought I'd be in bloom
But this is where I start

Derelict days and the stereo plays
For the all night crowd
That it cannot phase
And I'm calling

Tedious weeds that the media breeds
But the animal gets what the animal needs
And I'm sorry

[Chorus]


And this is where I find

Rays of dust that wrap around
Your citizen

Kind enough to disavow
And this is where I stand

[Chorus]

  hozein | 10:00 PM |





برای جشن فردا شب همه چیز رو اماده کردم
کنیاک، سیگار همیشگی، اب جو، لیوان مخصوص ام، اممم... دیگه چی مونده؟
اها!
کادوی تو!
مونده تو کادوم رو بهم بدی عزیزم
اخرین سرنگ ای که استفاده می کنم، دوست دارم همون کادوی تو باشه
چه سورپرایز فوق العاده ای!

  hozein | 11:52 AM |





سیصد بار گفتم اینجوری نیگام نکن، قاطی می کنم بعد جای سوزن قبلی رو یادم میره، یه جای دیگه می زنمش
هر وقت این جوری نیگام می کنی، دیوونه می شم دختر
خواهش کردم ازت!
نیگا کن، دستم سوراخ سوراخ شده

  hozein | 11:30 AM |




Tuesday, January 23, 2007


شهیار قنبری رو به خاطر همین یه ترانه اش می پرستم!


EBI: Atre To



  hozein | 9:03 AM |





بعضی وقت ها انتخاب کردن خیلی سخت میشه:
بهمن کوچیک یا دانهیل قرمز همیشگی؟

  hozein | 7:34 AM |





کز کردم کنج اتاق دارم خاطراتمو ورق می زنم. رسیدم به اونجا که دستتو گرفته بودم. یادته تو؟ تا اون موقع باورم نمی شد که بتونی اونقد اروم باشی دختر!

  hozein | 7:30 AM |





من چشامو می بندم تو برام بخند. دلم لک زده واسه خنده هات.

  hozein | 7:20 AM |





الان موهات چقد شدن؟ تا چهار شنبه شب انقد بلند میشن که رو شونه هات بیان؟
تا اون موقع بیشتر وقت ندارم عزیزم!

  hozein | 7:15 AM |





این قهوه ی اخری که درست کردم از شدت تلخی مزه ی گه می داد.

  hozein | 7:10 AM |




Monday, January 22, 2007


Bob Seger: Turn The Page




on a long and lonesome highway east of Omaha
you can listen to the engines, moanin' out as one long song
you can think about the woman, or the girl you knew the night before

but your thoughts will soon be wandering the way they always do
when you're riding sixteen hours and there's nothing much to do
you don't feel much like ridin', you just wish the trip was through

here I am, on the road again
there I am, up on the stage
here I go, playing the star again
there I go, turn the page

you walk into a restaurant, strung out from the road
and you feel the eyes upon you, as you're shaking off the cold
you pretend it doesn't bother you, but you just want to explode
and most times you can hear 'em talk, other times you can't

all the same 'ole cliches: is that a woman or is that a man?
and you always seem outnumbered, you dare not make a stand, make your stand

here I am, on the road again
there I am, up on the stage
here I go, playing the star again
there I go, turn the page

out there in the spotlight, your a million miles away
every ounce of energy, you try to give away
and the sweat pours from your body, like the music that you play
later in the evening, as you lie awake in bed
with the echoes of the amplifiers, ringin' in your head
you smoke the days last cigarette, rememberin' what she said

  hozein | 11:30 AM |




Saturday, January 20, 2007


نگاه خشک و بی حس ام روی پاکت های خالی سیگار می ماسد
پاکت سوم هم تمام شد
زمان کند می گذرد
نه
ایستاده و به تماشا ایستاده
تلخ و دردناک
فکر نبودنت در لمحه ی کوتاه بین دو سیگار می اید و می رود
مداوم و پیاپی
سرما را نمی فهمم
سکوت، تنها صدایی که می شنوم
پنج شنبه ی من هم نرم نرمک از راه می رسد
تنها چند قدم مانده
پنج شنبه ی باشکوه ام
اخرین هم خوابه من خواهد شد

  hozein | 6:30 AM |





کاش می شد سیفون رو کشید و بعد تماشا کرد، بعدشم خلاص

  hozein | 12:35 AM |





کشیدن نعش خود روی اسفالت کپک زده ی زیر پایم راه به جایی نمی برد، سگ پرسه های بیهوده ای که دیگر هیچ رد پایی برجا نمی گذارند، مانند سیگارهایی که بی هیچ دلیلی پشت سر هم دود می شوند. دیگر در پی دلیل نیستم. توجیه هم نمی کنم. همین گهی هستم که هستم.

  hozein | 12:30 AM |




Friday, January 19, 2007


ترانه ی جنتی عطایی همراه با صدای تنور نیما مسیحا این شب گه رو قابل تحمل می کنه


Nima Masiha: Baghe Khakestar


  hozein | 1:05 PM |




Thursday, January 18, 2007


منو ببخش به خاطر همه ی بدی هام

  hozein | 10:13 PM |





سهم تو از من این بود که هر از گاهی زخم های مرا به دوش بکشی

  hozein | 9:26 PM |





چه کنم که این مرد رو دوست دارم!


  hozein | 9:00 PM |




Sunday, January 14, 2007




...
+ تو می دونی کی قراره بمیری؟
- نه! چطور مگه؟
+ می دونی، این که ادم بدونه کی میمره خودش یه پوئن مثبته.
- خوب که چی؟
+ خوب، ببین! هیچ کس تولدش دست خودش نبوده، هیچ کس به اختیار خودش پا به این زندگی نکبتی نذاشته، کسی هم نمی دونه کی میمره. یعنی یه جور بازی باخت- باخت که هیچی دست خودت نیست، ولی میشه تبدیلش کرد به باخت- برد اگه بدونی کی قراره بمیری و بتونی اختیار دارش باشی.
...
- هی! چه گهی داری می خوری؟
+ خفه شو بذار کارمو بکنم.
- نکن این کارو پدسگ!
...
- از کی این کثافت کاری رو شروع کردی اشغال؟
+ چه فرقی می کنه؟
- نکبت عوضی!
+ اگه فحش دادن ارومت می کنه، ادامه بده.
- تو چه کردی با خودت پسر؟
+ هیچی! من فقط می خواستم اخر بازی بازنده نباشم و مرگم دست خودم باشه. یه مرگ تدریجی. همه چی دست خودمه، خود خودم. تو اتاق خودم، همین کنج، چند روز دیگه. هم جاشو دوست دارم، هم طبق تقویم میشه پنج شنبه. درست همون روزی که به دنیا اومدم! بهترین روز هفته! یه مرگ ایده ال.
.
..
...

  hozein | 11:30 AM |




Thursday, January 11, 2007

Hossein Alizadeh & Djivan Gasparyan: Tasnif Parvaneh Sho


  hozein | 2:46 PM |





Let the music talk for a while
Shhhhhhhhhh.....!

  hozein | 2:42 PM |




Wednesday, January 10, 2007

Niyaz: The Hunt



  hozein | 11:10 PM |




Tuesday, January 09, 2007


تف به این زندگی سگی
تخم داشتن هم بعضی وقت ها چیز بدی نیست
می توان کل زندگی را در اخرین سیگار خلاصه کرد
و
به سه نخ سیگار روزانه ی مقرر شده ی زندان دل نبست



  hozein | 12:30 AM |




Wednesday, January 03, 2007


غذای امروز ما
سبزی پلو با ماهیه
همه با هم یک صدا:
به به عجب هواییه!
اشپز مخصوص ما
ادم مشتی ِ باحالیه!
ادویه به ماهی میزنه
به به عجب هواییه!
دست تو دماغش می کنه
می ماله همه جای ماهیه
کارش تکه، حرف نداره
به به عجب هواییه!
با آب باتری سرخش می کنه
وه! که چه جور غذاییه
همه با هم داد بزنیم:
به به عجب هواییه!


در راستای نیل به هدف بزرگ و متعالی «به به عجب هواییه!» و رسیدن به بالندگی و شکوفایی هر چه بیشتر در این زمینه طرح پیشنهادی خود را اعلام می دارم:
به ازای هر شخص بالغ یک نفر را مامور مراقبت از اعمال او کنند، که در طول شبانه روز خطایی از فرد سر نزند. مخصوصا اگر فرد خواست به مکان های بی ناموسی ای مانند دست شویی و زبانم لال حمام برود، او را بپاید که مرتکب فول نشود. و تعریف صریح فول در فیفا آمده است که نگاه مستقیم به آلت کارت زرد و دست زدن به آن از جمله موارد غیر Fair Play بوده و فرد خاطی مستقیما باید کارت قرمز بگیرد و اخراج شود و در ضمن دهان این شخص از طرف مامور ذکر شده در بالا مورد عنایت قرار گیرد. در موارد دیگر که در قانون فیفا نیامده مانند فکر کردن و مطالعه و از این قبیل کارهای قبیح، همان ماموری که ذکرش در بالا است، از قبل توجیه شده باشد که چگونه الطاف خود را به دهان آن انسان نفهم روانه کند. در مجموع مامور خود حاکم به امور است.
طرح تمام شد.
این لینک ها را هم ببینید:





حال که لینک ها را مشاهده نمودید:
همه با هم یک صدا:
به به عجب هواییه!
پ.ن1: هوا بدفرم سرد شده است، لباس گرم بپوشید.
پ.ن2: به به عجب هواییه!

  hozein | 11:30 AM |




Sunday, December 31, 2006

یه پیرمرد مجاری رو می شناختم که می گفت: اگه اون ساعات آخر شب سال نو رو با عشقت بشینی یه گیلاس شراب با هم بخورین، توی اون سال همه چیزای خوب واستون میاد و اوضاتون روبراه می شه.

تو که احتمالا خوابی الان، منم اینجا کمبود امکانات دارم، تنهایی نشستم سن ایچ انگور مک می زنم! حالا نمی دونم چقدر می تونه تاثیر داشته باشه...

  Ari | 1:41 PM |




Wednesday, December 27, 2006


جمعه ی مزخرف
خود را در پتو غرق می کنم
پتو خود جهنم است
جهنم خود جمعه
تکرار و تکرار و تکرار
بیهودگی هم پرسه می زند
پسرک پشت چراغ قرمز
باردار از انتظاری طولانی
چهار راه بعدی چراغ ندارد
سراسر بن بست است
بوسیدن خیال
هم اغوشی با وهم
ماسیدن
یخ زدن
مهربانی به شکل پیرمردی پشمالو
با لپ های گل انداخته
کوچه پااندازی قدم ها را می کند
دخترکی با مو های بلند و نرم
رقص با شکوه موهای نرم و بلند دخترک
موجه ترین دلیل حواس پرتی های سر کلاس
لمس کردن روشنایی دخترک
سیگاری اتش می گیرد
ته نشین شدن تلخی
تدریجی و دلنشین
سر کشیدن بی حوصلگی
مشروطی
هوای سرد صورت را نوازش می کند
عطر خوش خنده های دخترک
افسار لحظه ها را در دست گرفته
جاده هنوز رنگ به رخسار دارد
120 کیلومتر بر ساعت
پیرمرد با لبان خندان
ایستاده بر سر در گورستان
خورشید سرخی اش را فرو می کند
در دل خاک
بر سر قبرها
سایه ی پیرمرد اما
استوارتر از همیشه
بر در به دری قبرها
سلطنت می کند





© Photographer: Pardis

  hozein | 2:37 PM |




Sunday, December 24, 2006


این بار بازی به گونه ای دیگر رقم خورده است. نه آس دل در کار است نه تاس و نه شاه و وزیر، تنها قرعه به نام ما در امده و باید از خودمان مطلب دَر بنماییم! اسم بازی را گذاشته اند شب یلدا یا یلدا بازی؛ یک چیزی تو مایه های همان «بغلی بگیر» خودمان، با این تفاوت که به جای قر کمر و حرکات موزون و از این دست جلف بازی ها باید پست بنویسیم. پردیس و البرز هم گفته اند که بغلی بگیر!
ما هم گرفتیم:
1 - موسیقی؟ ما طیف علایقمان از سیاوش قمیشی تا ریچارد اشکرافت در نوسان است. همانقدر که ابی را استثنای مسلم صدا در موسیقی ایران میدانیم، با اوج و فرودهای صدای جیمز هتفیلد هم به قدر کافی حال و حول کرده ایم.
جنتی عطایی بت هر دویمان بوده و هست ولی این اصلا دلیل نمی شود روایتگری های کریس مارتین تکانمان ندهد. کلا در این زمینه مود نقش مهمی را بازی می کند.
2 - عکاسی؟ سیاه سفید. سیاه سفید. سیاه سفید. بازم سیاه سفید.... تا آخر همینطوری سیاه سفید!
3 - رمانس؟ اصلا علت به وجود آ مدن این وبلاگ! تمام چیزی که به خاطرش خودمان را جر دادیم، می دهیم و خواهیم داد!
4 – شکم؟ تمام جنگ های بشریت از ابتدای تاریخ تا همین 24 دسامبر که امروز باشد، بر دو اصل شکم و زیر شکم استوار بوده است. ما البته جنگی نداریم و در کمال صلح و برابری و برادری و خوار مادری و امنیت و اینا، هر وقت با هم باشیم مهم ترین دل مشغولی ذهنمان پر کردن شکممان است. از نسکاله و ایس پک و چیپس تا پیتزا و کوبیده ی بناب و کله پاچه، در لیست اعتلافی خواستگاه مشترکمان جای می گیرد.
5 – تلخی؟ نسکافه، چای، قهوه، هر چیزی که تلخ باشد، مثل خود زندگی.
پ.ن: در کل اگر تا به این جا نفهمیدید که ما خیلی خوبیم، یک بار دیگر این پست را از اول بخوانید تا تفهیم شوید!
بغلی های عزیز!
Maul & Lufia, Dear Dancer, Shahrzad, Shaghayegh & Miss-Anonymous
لطف نموده این پست را تحویل بگیرید و بازی را ادامه دهید.

Wednesday, December 13, 2006

Farhad: Saghf




تو فکر یک سقفم...
...
شب بود
یادته؟
یه شب بهاری
خرداد
من قشنگ یادمه!
سردم شده بود، دستم می لرزید، ترس تمام وجودمو گرفته بود
"سقف" فرهاد مدام تکرار می شد
یادته چی گفتی؟
گفتی الان حسم دو طرفه شده، حالا برو درستو بخون!
...
But in a whisper she'd arrive
And dance into my life
Like a music melody
Like a lovers song
...
یادته؟
داشتم دیوانه می شدم!
تا صبح نخوابیدم
تا صبح نخوابیدیم!
...
این قصه ی اغاز ما بود
شاید هم پایان قصه ی تنهایی
شاید پایان قصه ی من، و شروع تو
شاید هم بلعکس
...
She's a Supergirl
a Supergirl
A Supergirl
my Supergirl
...
یک حسرت از ابتدای راه همراهم شد
حسرت این که هیچ گاه نتوانستم احساساتم را انگونه که باید، بیان کنم
زبان همیشه کم می اورد
در تک تک نوشته هایم
به مانند خورشیدی در شب نمایان بوده
...
باز هم مثل همیشه
مثل وقت هایی که خواستم از تو بنویسم
تمام مدت جلوی چشمم بودی
...
با تمام وجود
با تمام ناتمام من:
تقدیم به زهرای من!
به خنده های شیرین بی پایانش
به شانه های استوارش
به نگاه ممتدش
به...
و به کم اوردن های نوشته های من
...
دیدی؟
باز هم من کم اوردم!
برای از تو نوشتن
...
این اغاز افرینش گری بود
شاید شروع قصه ی نوشتن ها
شاید هم...
قصه ی من و تو پایان ندارد
قصه ی ما پایان ندارد
اما قصه های دیگر پایان دارند
شاید قصه ی همان حسرت
...


  hozein | 2:30 PM |




Tuesday, December 12, 2006


به آرمان

اشنای دیروز، یار امروز و رفیق همیشه
به تمام خاطرات کودکی مان
به پریشان حالی فکرش
به دقایق با هم بودمان و فراموش کردن همه ی نبودن هایش
و
به دل دادگی ِ دیوانه وار ِدوست داشتنی اش




The Verve: The Drugs Don't Work




All this talk of getting old
It's getting me down my love
Like a cat in a bag, waiting to drown
This time I'm comin' round
And I hope you're thinking of me
As you lay down on your side
Now the drugs don't work
They just make you worse
But I know I'll see your face again

Now the drugs don't work
They just make you worse
But I know I'll see your face again

But I know I'm on a losing streak
'as I passed down by your street
And if you wanna show, then just let me know
And I'll sing in your ear again

Now the drugs don't work
They just make you worse
But I know I'll see your face again

'Cause baby, ooh, if heaven calls, I'm coming, too
Just like you said, you leave my life, I'm better off dead

All this talk of getting old
It's getting me down my love
Like a cat in a bag, waiting to drown
This time I'm comin' down

Now the drugs don't work
They just make you worse
But I know I'll see your face again

'Cause baby, ooh, if heaven calls, I'm coming, too
Just like you said, you leave my life, I'm better off dead

But if you wanna show, just let me know
And I'll sing in your ear again

Now the drugs don't work
They just make you worse
But I know I'll see your face again

Yeah, I know I'll see your face again
Yeah, I know I'll see your face again
Yeah, I know I'll see your face again
Yeah, I know I'll see your face again

I'm never going down, I'm never coming down
No more, no more, no more, no more, no more
I'm never coming down, I'm never going down
No more, no more, no more, no more, no more

  hozein | 1:30 PM |




Monday, December 11, 2006


برای پردیس و دل تنگی هایش...



نه ديگه اين واسه ما دل نمي شه
هرچي من بهش نصيحت مي كنم
كه بابا آدم عاقل آخه عاشق نمي شه
مي گه يا اسم آدم دل نمي شه
يا اگرشد ديگه عاقل نمي شه


بهش مي گم جون دل
اين همه دل توي دنياست، چرا
يه كدوم مثل دل خراب صاب مرده ي من
پاپي زنهای خوشگل نمي شه؟


چرا از اين همه دل
يه كدوم مثل تو ديوونه ی زنجيری نيست؟
يه كدوم صبح تا غروب
تو كوچه ول نمي شه
مي گه يك دل مگه از پولاده
كه تو اين دوره زمونه چشاشو هم بذاره
هيچ چيزي نبينه
يا اگر چيزي ديد
خم به ابروش نياره؟


مي گه هر سكه مي شه قلب باشه
اما هرچي قلب شد دل نمي شه
نه ديگه اين واسه ما دل نمي شه



Shahre Ghesseh(By: Bijan Mofid)


  hozein | 1:45 PM |




Friday, December 08, 2006


ساعت چهار و نیم صبح
خاکستر و فیلترهای قرمز رنگ سیگار درون زیرسیگاری
صدای Rea Garvey فضای دود گرفته ی اتاق را مبهوت خود کرده
و اشک هایی که سرسختانه میل باریدن ندارند؛
تنها حلقه ی مفقود شده ی این بوم پریشان حال اند



Reamonn: Tonight




She never took the train alone
She hated being on her own
She always took me by the hands
And say she needs me
She never wanted love to fail
She always hoped that it was real
She'd look me in the eyes
and sayed believe me
And then the night becomes the day
And there’s nothing left to say
If there's nothing left to say
Then something’s wrong


Oh tonight, you killed me with your smile
So beautiful and wild, so beautiful
Oh tonight, you killed me with your smile
So beautiful and wild so beautiful and wild

And as the hands would turn with time
She'd always say that she was mine
She'd turn and lend a smile,
To say that she's gone
But in a whisper she'd arrive
And dance into my life
Like a music melody,
Like a lovers song


Oh tonight, you killed me with your smile
So beautiful and wild, so beautiful
Oh tonight, you killed me with your smile
So beautiful and wild, so beautiful and wild

Through the darkest night
Comes the brightest light
And the light that shines
Is deep inside
It's who you are


Oh tonight, you killed me with your smile
So beautiful and wild, so beautiful
Oh tonight, you killed me with your smile
So beautiful and wild so beautiful... beautiful!

Oh tonight, you killed me with your smile
So beautiful and wild, so beautiful and wild
So beautiful and wild
So beautiful and wild

  hozein | 4:00 PM |





شاید تند رفته ام...
این روزها به شدت حساس شده ام، به کوچک ترین چیزی عکس العمل نشان می دهم. اگر اشتباه کرده ام، چیزی نشان ام بده تا اشتباهم را باور کنم. خوبی ها کم نبوده، ولی در مقابل بدی ها کم بوده اند. شاید من زیاده خواهم، ولی زیاده خواه نیستم، به حداقل ها بسنده می کنم. شاید... نمی دانم...
شاید تند رفته ام. نمی دانم...
شاید اشتباه کرده ام...
شاید هم قضیه احتمالات باشد...
گیج شده ام...
شاید هم همه ی این ها بهانه ای هستند برای تفکر، برای این که بار دیگر ایمان بیاورم، حتی بیشتر از قبل، نمی دانم...
پوففففففففففففف...
در بودن خود نیز شک دارم...
یو فاکد ما مایند...
شاید همه چیز همان احتمالات لعنتی باشد...
شاید...
این شاید ِ لعنتی...
لعنت به شاید...
فاک!...

  hozein | 3:23 AM |




Thursday, December 07, 2006


همیشه بین تب و مرگ، تب را ترجیح داده ام. از ترس بوده، از ترس مرگ. از ترس جهنمی که تصور می کردم. چند روزی است ایمانم را از دست داده ام. به جهنم هم اعتقادی ندارم، که اگر هم جهنمی باشد خود خدا اولین نفری خواهد بود که در ان جای خواهد گرفت. خسته شدم از بس گفته ام خدایا شکرت، شکرت که بدتر از این نشد. بدتر از چه؟ بدتری وجود ندارد.
اگر منشا خوبی ها را خدا می دانیم و به او نسبت می دهیم، بدی ها هم از خود اوست.
اگر به بهشت و جهنم اعتقاد داشته باشیم، که یک جا همه چیز خوب است و یک جا همه چیز بد، و نمی گوییم که خوبی در مقابل بدی است که معنی می گیرد، چرا از ابتدا همه چیز خوب نباید می بود؟
یاد بحث کردن هایم با ارمان میافتم؛ که اصرار داشت بگوید خدایی وجود ندارد و می گفت: "اگه خدا هست بیاد بگه اقا من خداتونم." این را به خوبی به یاد دارم. ان روزها من پافشاری داشتم که نه، خدا هست.
در حال حاضر قضیه برای من به این شکل درامده که؛ پدر و مادری بچه ای درست کرده اند و پس از به دنیا امدن رهایش کرده اند. اگر هم رها نکرده باشند بچه را اماج مشت و لگد قرار داده اند و گاه گاه پستانک دهانش می گذارند که صدایش در نیاید.
اگر خدایی هست و نظارت دارد، این همه کثافت روی زمین چه می کند؟ این همه جنگ و خونریزی و هزاران گه کاری دیگر.
ساموئل باتلر هم بیراه نمی گوید؛ "از شيطان پوزش می طلبيم : نبايد فراموش کنيم که ما فقط يک طرف داستان را شنيده ايم ؛ تمام کتابها را خدا نوشته است!".
و تنها تصویری که در ذهنم تداعی می شود این است که امشب مهمان امیری. گیلاس به دست و خنده هایی شیطانی بر لب.



Siavash Ghomayshi: Ghesseye Amir (Original Version)


  hozein | 1:20 PM |




Wednesday, December 06, 2006




The bells ringing, its time to have a ceremony!

  hozein | 5:31 PM |




Tuesday, December 05, 2006


مادربزگم گفته: اگه تو، یعنی اگه هر زنی به اندازه انگشتای دست و پاش با مردای مختلف رابطه داشته باشه، یعنی 20 نفر، 20 تا انگشت، تا اون عدد بیست خانوم خوشگله نشده، بالای 20 دیگه می ره جزو خانوم خوشگلا!
بامزه اس! نیست؟!


مانیا اکبری

20 Fingers


  hozein | 1:31 PM |





بعضی ها ملای مفتی گیر میارند، برای سگ و گربه شون هم دعا می گیرن.


  hozein | 1:27 PM |




Sunday, December 03, 2006




پیش از اغاز بازی، خود اعتراف می کنم :
کیش و مات!
نه جفت شش لازم داری، نه تک خال.
خودخواسته می بازم
لبخندی فاتحانه بر لبانم جاری می شود
بازنده ها در آخر کار باید لبخند بزنند. این قانون بازیست...
بازنده همان برنده است
من قانون بازی را به خوبی فرا گرفته ام


  hozein | 12:15 PM |




Friday, December 01, 2006

اینقدر همه چیز ریتم کند داره که حوصله ی نوشتن نیست. ولی نمیدونم چرا دارم مینویسم. اصلا نمی دونم از چی باید بنویسم. شاید دلیلش هوای امروز صبح بود. از بچگی وقتی جمعه ها از خواب پا می شدم می دیدم هوا ابریه، کلی ذوق می کردم. امروز هم همونجوری شد. یه هوای ابری و خنک و خاکستری. همون حس بچگیه اومده بود. نمی دونم شایدم مخم تو تصادف تکون خورده و اینا همش یه سری پالسای ساده ی عصبیه. امتحان هم داریم راستی. حس خوندن واسه اونم نیست. فقط دلم می خواد بخوابم و این همینجوری بخونه. قبول دارم پست مزخرفی شد، ولی باید می نوشتم...

Depeche Mode: Shine



Put on your blindfold
And a dress that's tight
And come with me
On a mystery night
Open your eyes

Follow our stars under a painted sky
We'll leave the world behind
We're learning to fly
We used to get by

Forget the pictures on your TV screen
We'll steal the visions
That you keep for your dreams
You can turn me on

I was blind and I saw the light
My angel coming
In a brilliant white
Shine for me

You've been hanging from a rope of mediocrity
Strung up by your insecurities
You can shine for me
Somebody has to
Shine for me
It's difficult not to
Shine for me

Follow our stars under a painted sky
We'll leave the world behind
We're learning to fly
We used to get by

Forget the pictures on your TV screen
We'll steal the visions
That you keep for your dreams
You can turn me on

You've been hanging from a rope of mediocrity
Strung up by your insecurities
You can shine for me
Somebody has to
Shine for me
It's difficult not to
Shine for me
Somebody has to
Shine for me
It's difficult not to
Shine for me


  Ari | 5:11 PM |




Wednesday, November 29, 2006




همه چیز به نمایش شباهت داشت، حتی نفس کشیدن ادم ها. مصاحبه های پی در پی که او چنین بود و چنان بود. نمی دانم اینان بدرقه ی بابک امده بودند، یا که نه، لطف نموده و بار عام داده بودند به خیل مشتاقان.

هنوز رد پای نگاهت روی باورم سنگینی می کند و اجازه نمی دهد حتی گمان رفتنت این حوالی سرک بکشد.


گذشتی و گفتی دو نیمه ی سیبیم
اگرچه جداییم، اگرچه غریبیم


  hozein | 1:07 PM |




Monday, November 27, 2006


- هنوز همون قضیه؟ چرا دنبال می کنی؟ چرا تو؟ ادم به خاطر یکی دیگه خودشو اینقد به اب و اتیش نمی زنه.
+ حالا دیگه نمی تونم ول کنم، نه! حالا دیگه به خاطر اون نیست، به خاطر خودمه. من نمی تونم شکست بخورم، من قیمت زیادی پاش دادم; از تحقیر و التماس تا ...
+ ببخشید اومدم این جا، احتیاج به خونه داشتم، به چیزی مث خونواده. دیگه نمی خوام ببازم.
- من که نمی فهمم. واقعا نمی فهمم.


بهرام بیضایی
سگ کشی

  hozein | 4:09 PM |




Sunday, November 26, 2006


حوصله ی جر و بحث ندارم، ریدی به تمام حس و حال این روزهام. فقط می خوام کز کنم گوشه اتاق و سیگار دود کنم.
دنیا فاکد آپ تر از اون نعمت هاییه که تعریفش می کنی تو کتابات.

برای بابک بیات


ای پرنده ی مهاجر
ای پر از شهوت رفتن
فاصله قد یه دنیاست
بین دنیای تو با من

تو رفیق شاپرک ها
من تو فکر گله مونم
تو پی عطر گل سرخ
من به فکر بوی نونم

دنیای تو بی نهایت
همه جاش مهمونی نور
دنیای من یه کف دست
روی سقف سرد یک گور

من دارم تو نقب شب جون می کنم
تو داری از پریا قصه میگی
من توی پیله ی وحشت می پوسم
واسه م از پرنده ها قصه می گی

کوچه پسکوچه ی خاکی
در و دیوار شکسته
آدمای روستایی
با پاهای پینه بسته

پیش تو، یه عکس تازه ست
واسه البوم قدیمی
یا شنیدن یه قصه ست
توی ده صمیمی

واسه من اما عذابه
مثل حس کردن وحشت
مثل درگیری خورشید
با طلسم دیو ظلمت

من دارم تو نقب شب جون می کنم
تو داری از پریا قصه میگی




ایرج جنتی عطایی




Babak Bayat: Shahr Gham


  hozein | 10:57 PM |




Tuesday, November 21, 2006


هرچی میشه بشین بنویس! می ترسم یه وقت یه بادی چیزی ازمون در رفت اونم بنویسی!
بازم توضیح اضافه:     ...[my daily chert o pert]...
این بار: !!!
کارت درسته به هر حال!

  hozein | 3:41 PM |




Monday, November 20, 2006


Fuck you...

  hozein | 12:25 PM |





Many creatures are created by an unforgiven mistake, their creators didn't use condom.

  hozein | 12:10 PM |




Saturday, November 18, 2006



More explanations: ...[my daily chert o pert]... !

  hozein | 1:52 PM |





Noel Gallagher, Chris Martin and Jonny Buckland performing Oasis' Live Forever:



Live Forever


Maybe I don't really want to know
How your garden grows
I just want to fly
Lately did you ever feel the pain
In the morning rain
As it soaks it to the bone

Maybe I just want to fly
I want to live I don't want to die
Maybe I just want to breath
Maybe I just don't believe
Maybe you're the same as me
We see things they'll never see
You and I are gonna live forever

Maybe I don't really want to know
How your garden grows
I just want to fly
Lately did you ever feel the pain
In the morning rain
As it soaks it to the bone

Maybe I will never be
All the things that I want to be
But now is not the time to cry
Now's the time to find out why
I think you're the same as me
We see things they'll never see
You and I are gonna live forever
We're gonna live forever
Gonna live forever
Live forever
Forever

  hozein | 4:20 AM |




Saturday, November 11, 2006


هی رفیق!
هر کاری دلت بخواد، داری می کنی. ما هم انگاری به تخمت نیستیم. انگار که نه! نیستیم دیگه حتما.
هر بلایی سر من میاری، بیار. دیگه به کسایی که دوسشون دارم چه کار داری؟
جون هر کی دوس داری، بابک بیات رو نه دیگه. بابا این همه اُزگًل ِ حرومزاده هست، بند کردی به این. این یکیو بی خیال شو فعلا.
یه خواهش دیگه هم دارم.
اصلا از این جور پست نوشتن خوشم نمیاد. وقت و بی وقت مجبورم نکن این جوری بنویسم. اوکی؟

  hozein | 12:10 PM |




Wednesday, November 08, 2006


سکوتی سرد بر اینه سایه افکنده و ذره ذره ی وجودم را به حراج گذارده است. زمان همین حوالی جایی بغ کرده و سیگار می گیراند. ستاره هم جای خود را به پیرزنی روسپی داده که به جایش سو سو می کند. واضح ترین صدایی که این خاموشی را بر هم می زند صدای قدم های مرگ است. شمردن هم کار لذت بخشی است.
شمارش تا رسیدن
شمارش تا سر کشیدن
شمارش تا پایان.
باد در پس پنجره زنجیر پاره می کند و قصد کرده پنجره اتاقک را از جا بکند. باران در داخل می بارد.
بی وقفه
بی درنگ
تا خالی شدن
تا سکوتی دوباره.
زنده بودنی که رنگی از زندگی نداشته باشد، خود مرگ است.
نفس کشیدن در حین مرگ
چشیدن مرگ در عین بیداری
زنده بودن زنگار گرفته ای که بوی گوگرد هم بستر همیشگی اش شده است.
تلاش های پریود وار هم تنها دست و پا زدن در باتلاقی است که نه تو را کامل می بلعد، و نه رهایی از ان امکان پذیر است.
و باز هم تکرار مکررات
سکوت
اتاق
باران
پر و خالی شدن زیر سیگاری
شب
و حضور جاودان مرگ

  hozein | 3:30 PM |




Tuesday, November 07, 2006


The world isn’t what we see; it’s how we use it
Like Marijuana plant in the post before

  hozein | 1:55 PM |




Thursday, November 02, 2006


  hozein | 6:56 PM |





I do like this blog: Cigari

  hozein | 2:50 PM |





New whore with during lifetime warranty, under mother-fucker’s license
Slogan: Breathe bullshit to be the best bastard
New models also equipped with wireless dildo

  hozein | 2:30 PM |




Monday, October 30, 2006


Last night walking through my repeated fuckin’ nightmares
Suffering torture again and again
A fucked up man in the corner of the cafe’
A man who smokes nothingness
A man who smokes just to drown the pain
And think nothing
Am I the only one crushed by the weight of the world?
...
Save me... Because I’m the only one crushed by the weight of the world...
...


Antimatter: The Weight Of The World




Save me, because I'm in a sea of beings
And there's no deny, the waves are holding me under

I'm drowning in a thousand faces
Alien expressions over and over again

I'm trying to scream but I can't exhale
The world seems to spin as I'm left on this square
With no will to hold on
Am I the only one crushed by the weight of the world?

Save me...
I think I've swallowed more than I can comprehend
A soul laid low

A soul has lost its faith again, wide awake in this hole
A maggot on a plate again, wide awake in this hole
A soul has lost its faith again
I've lost myself too long
Am I the only one crushed by the weight of the world?

  hozein | 2:40 PM |




Friday, October 27, 2006





زن: کاش باهاشون نساخته بودی!
مرد: من فقط قول داده بودم کمک کنم برای جلو انداختن آزادیت.
زن: آزاد شدم؟
مرد: از خودت نشدی.
زن: از ما نشدم.
مرد: اگه از اول راه اومده بودی باهاشون.
زن: خفه شو!
مرد: منظورم این نیست که…
زن: خفه شو، گفتم.
مرد: خفه شم؟ تو که بعدش با یه چَکشون تا آخر خط رفتی، اگه…
زن: یه چک اونا؟ من از تو شکستم. از تویی که حقیر می کردی. خود تو… که می فروختی منو…
مرد: (می گرید) شده بودم یه قربونی، چشم بسته تو کشتارگاه.
زن: تو شده بودی؟
مرد: توی گُهِ خودم فروتر می رفتم با هر تلاش که می کردم برای فرار. می ترسیدم.
زن: پس من چی؟
مرد: برای تو می ترسیدم.
زن: تو من نبودی.
مرد: ترسم همه از اون بود که مبادا… که مبادا… نگران بودم که تو، جلوی چشم من…
زن: چه فرقی می کنه، جلوی چشم تو یا پشت سر تو؟ اون چه جلوی چشم تو اتفاق می افته، همه ی اون چیزی نیست که توی جهان اتفاق می افته.
مرد: می گفتن به زنا اونجا… تصورشم کمرمو می شکست.
زن: می ترسیدی به من تجاوز بشه؟ همه ی ترست از همین بود؟
مرد: پس چی؟ می خواستی ر ِنگ بگیرم و برقصم از تصور این که…
زن: وقتی که کوبیدن اون در بی دفاعو، تجاوز نبود؟ وقتی که هجوم آوردن تو اون خونه تسلیم و زندگی معمولی ما رو پاشوندن به ترس، تجاوز نبود؟ وقتی که منو مثل یه شکار بی ارزش و ناخواسته می کردن توی گونی و می بردن به مسلخ، تجاوز نبود؟ اون وقت تو نگران بودی که تجاوز نشه به من؟
مرد: منظورم از تجاوز… تو زن منی، اونای دیگه…
زن: تجاوز، برا تو فقط جنسیشه که فجیعه؟ زن واسه تو فقط زنِ توه که…
مرد: معلومه که نه… ولی… من پس به خاطر کی شکستم که نذارم به زنم تجاوز بشه؟
زن: من یا زن تو؟ تجاوز به من برا تو غیر قابل تحمله برا این که فکر می کنی به چیزی که مِلکِ طلق ِ توس تجاوز شده.
مرد: نه دیگه، نشده! عجز و ضعف نشون دادنِ من نذاشت که…


پرومته در اوین

ایرج جنتی عطایی

اکتبر 1997 برلین

عکس: اجرا در سالن Royal Court انگلستان



© Copyright (Image & Piece): Iraj Janatie Ataie

  hozein | 9:54 PM |




Wednesday, October 18, 2006

هیچ وقت کاغذ روی سیگار را نمی کنم. حس می کنم سیگار در چند روزی که درون پاکت است، کم تر هوا می کشد و توتون سیگار تازه تر از زمانی می ماند که کاغذش را بکنی.
دوستی می گفت تو که یه پاکت رو تو یه روز تموم می کنی، دیگه چرا کاغذشو نمی کنی؟

  hozein | 4:06 PM |




Tuesday, October 17, 2006

میای بریم زیر بارون؟ چتر هم نبریم که جفتمون خیس شیم، باشه؟ بیا دست همو بگیریم و بدوییم. بعدش یه دونه بستنی می خریم و با هم می خوریم. یه گاز من یه گاز تو. نه! یه گاز تو بعد یه گاز من. بعد که حسابی یخ زدیم وایسیم به دماغای قرمز شده امون بخندیم. بعد من دستاتو می گیرم و ها می کنم، تو هم همین کارو بکن، باشه؟ بعد دماغامونو بزنیم به هم، بعدش همینجوری وایسیم ذل بزنیم تو چشای هم. بعد تو بپر رو اب جمع شده رو زمین که بپاشه رو من. بعدش فقط تو بخند که من تماشات کنم، باشه؟ بعد شم در رو که من بیام دنبالت. بعد که رسیدم بهت همو بغل کنیم و با هم بخندیم، باشه؟ فقط قول بده که سرما نخوری، من به جات مریض می شم، باشه؟ بعد تو بیا ازم مراقبت کن. وقتی داری ازم مراقبت می کنی، میای بغلم؟ بیا، باشه؟ قول می دم مریض نشی. من بوست نمی کنم که سرما نخوری، ولی تو بوسم کن، باشه؟


Siavash Ghomayshi: Winter


  hozein | 7:17 PM |




Sunday, October 15, 2006

تنهایی هیچ سودی نداشته باشد، این حسن را دارد که افراد حال به هم زن را دیگر نمی بینی. ادم هایی که وقتی می بینیشان اظهار دلتنگی می کنند و وقت نبودنت خنده های شیطانیشان را می شنوی. پسر هایی که روزشان را با تشریح اندام جنس مخالف شب می کنند و اگر تو لب باز کنی اماج فحش ها و مسخره کردن هایشان قرار می گیری. دخترهایی که جواب سلامت را به زور می دهند و هر حرفت را برچسبی می زنند و اگر حالشان را بپرسی حس می کنند که می خواهی هم بسترشان شوی. افرادی که همه کارشان را به حق می دانند و به راحتی به خود اجازه می دهند وارد حریم شخصی ات شوند.

ادم هایی که وقتی از دور تو را می بینند یا راهشان را کج می کنند یا رویشان را به سمتی دیگر. نمی دانم چه فکری در سر دارند. نمی دانم چرا با این کارها هنوز اصرار بر داشتن رابطه دارند. - مرد باشید و عین ادم بیاید بگویید: فلانی از تو خوشم نمیاد، یه برنامه بریز دیگه نبینمت. - تخم این را هم ندارند، که اگر داشتند هزار باره این کار را کرده بودند.

«می تونم بیشتر باهاتون اشنا بشم؟»

حالم از این جمله ی کلیشه ای احمقانه به هم می خورد. نت را هم به گه کشیده اند. مرزها را هم درنوردیده اند، چرا که اگر تا دیروز این را تنها به دخترها می گفتند، امروز جنسیت دیگر برایشان مهم نیست. تهوع برانگیز تر این که هنوز دو جمله رد و بدل نکرده پیشنهاد سکس می دهند و به بای سکشوال بودنشان افتخار هم می کنند.

تنهایی با تمام درد هایی که دارد، بعضی وقت ها با لذت همراه می شود و می توانی راحت نفس بکشی و هوای پاک اطرافت را بی دغدغه به ریه ها سرازیر کنی.

  hozein | 2:17 PM |




Tuesday, October 10, 2006

ساعات شومی در زندگی ام ریشه دوانده که گاهی نفرینشان مرا تا سر حد مرگ به پیش می برد. ساعات نبودنت. ساعات ته کشیدن من. ساعات یکی شدن اسپید و پنیر و کاشی. ساعاتی که مخم انقدر تعطیل می شود که تزریق اسپید با کشیدن پنیر برایم یکی می شود، نهایت تفاوتشان این است که مثلا هنگام کشیدن پنیر حس وینستون لایت را دارم و زمان تزریق حس وینستون عقابی، کاشی هم یک چیزی بین این دو. مضحک تر این که هیچ تغییری هم در حالم ایجاد نمی کنند.

نه سفیدی دردی از من دوا می کند نه کشیدن جوئینت. نبودنت را هیچ چیز و هیچ کس نمی تواند پر کند. تنها نفس کشیدن ارزوی بودن با توست که مرا زنده نگه داشته و بقیه چیزها همه بهانه است؛ بهانه ی این که نیستی، و با این بهانه مدتی است گول خورده ام و خود را به بیهوده ها مشغول کرده ام.

  hozein | 3:51 PM |




Friday, October 06, 2006

پیوند سنت و مدرنیته به این شکل است که در کافه ها هنگام افطار، آش سرو می کنند. بعید نیست به لیست قهوه، نسکافه، کاپوچینو و از این قبیل نوشیدنی های ژیگولی، قلیان هم اضافه شود. لم دادن به مخده و کشیدن قلیان و میل کردن یک کاپوچینوی ایتالیایی و ورق زدن کتاب سلینجر هم نوعی الترناتیو است.



  hozein | 3:31 PM |




Wednesday, October 04, 2006

نمی دانیم

اگر عبور کنیم

وارد شده ایم

یا خارج

نمی دانیم

اگر گام برداریم

دور شده ایم

یا نزدیک

ایستاده ایم

حیران

نمی دانیم بخندیم

یا گریه کنیم

باورم نمیشه. معادلات ابلهانه ی این جهان در ذهن کوچک من نمی گنجند.

خدا!

خدای محترم!

خدایی که همه چیزهای خوب را برای خود گلچین می کنی!

اخه چرا عمران صلاحی نازنین؟

این همه ادم لعنتی، اگه مردی یکی از اونا رو ببر پیش خودت.

  hozein | 11:27 PM |




قصه ی سگ پرسه های شبانه...



  hozein | 12:23 AM |




Tuesday, September 12, 2006

آرام آرام تمام می شوم. خالی می شوم.

در میان بی تفاوتی خدایان زشت و بدقواره ای که در کودکی ام هر شب از ترس هایم برایشان می گفتم و فکر می کردم که خیسی بالشم را می بینند. و صبح های سرد و سربی رنگی که به من می فهماند هیچ چیز عوض نشده، تنها عقربه ها سنگین تر از قبل شده اند.

میان خاطرات یخ زده و پراکنده ام که خیلی وقت است دیگر هیچ کداممان حوصله ی یکدیگر را نداریم. نوستالژیاهای سیاه و سفید.

در به یاد آوردن تمامی دردها، درست به شفافیت لحظه ای که اتفاق افتاده اند، در بدنم می پیچند. می لرزم، چشمانم را می بندم و خودم را در فانتزی هایم غرق می کنم تا کمتر حسشان کنم.

میان احساس امنیتی که بعد از بیدار شدن از کابوس ها به سراغم می آید. در گم شدن در شب دریا، میان آرامش موج های وحشی، زیر نور "ستارگان جاویدانی که تغییر کرده اند".

در حجم خالی و سرد اتاقی که تمام من را یکجا می بلعد.

در سر تکان دادن ها در مقابل سانتی مانتال های منطق گرا و خودخواهی که مدام جملات ثابتشان را برایم تکرار می کنند تا برای من هم یک قالب بسازند : take it easy! be tough, cause life just goes on و من با اینکه می دانم چرند می گویند سکوت می کنم و قهوه ام را بهم می زنم.

در نیم نگاه به آسمان کمرنگ و مات بالای سرم، که آنقدر دست نیافتنی و دور است که ترجیح می دهم سرم را پایین بیاندازم و فاصله قدم هایم را در میان سنگفرش ها هماهنگ کنم تا پایم روی خط ها نرود.

و فردیتم که گاه آنچنان در عمق یک جفت چشم قهوه ای مچاله می شود که خودم هم خوب می فهمم چیزی برای از دست دادن باقی نمانده.

در میان دیوانگی هایم برای تو، ابدیت ساکن و زیبای من.

  Ari | 2:40 PM |




Sunday, September 10, 2006

تلاش چند روزه ی من برای نوشتن از تو و برای تو همانند همیشه بی نتیجه ماند، تنها چیزی که به مخیلاتم خطور می کند نگاهت است و خنده های کودکانه ی گاه به گاهت. واژه ها و کلمات به صف شده ی ذهنم در فکر تو ذوب می شوند و من می مانم و صفحه ای که به خاطر وجود تو هنوز سفید مانده. با این نثر هم نمی خواهم ادامه بدهم.

دخترک تمام دقایق و نفس های من

می خواهم از ته دل بخندم، فریاد بزنم، که همه صدامو بشنون. دوست دارم همه بفهمن که امروز قشنگ ترین روز دنیاس. دوست دارم بگم که امروز روز ابرک بارونی منه.

گلکم، دلبرکم، دخترکم، نازکم، عسلکم، غزلکم، دلکم، خورشیدکم، امروز بیشتر از روزهای دیگر دوستت دارم. یه جور دیگه شاید.

روزت مبارک کوچولوی من!


Iraj Janatie Ataie: Khatoon


  hozein | 11:46 PM |




Friday, September 08, 2006

نداشتن ثبات فکری یعنی اینکه کانورس کامل مشکی بخری بعد حس کنی که ای کاش دور سفیدش رو گرفته بودی.

  hozein | 1:19 AM |




Wednesday, September 06, 2006

الان که از خواب پا شدم می بینم حسش نیست، ولی حتما از فردا منظم میشم.

  hozein | 12:46 PM |




قول میدم از همین فردا ادم مرتبی باشم. صبح به موقع از خواب پا شم، صبحانه کامل بخورم، شرق رو بخونم، بی بی سی رو گوش کنم، وبلاگا رو چک کنم، بعد به کارام برسم، درس بخونم، کامپیوتر بی چارمو مرتب کنم، تو طول روز حتما کتابای نخوندمو هم می خونم، موزیکای چرت هم دیگه گوش نمی کنم، قهوه خوردنمو از این وضع خرکی خوردن در میارمو زمان بندیش می کنم، سیگار هم دیگه نمی کشم. خلاصه که قول می دم زندگیمو منظم کنم و از این وضع بیام بیرون.

دو سالی میشه که زندگیم نظمشو از دست داده، همیشه هم می گم از همین فردا درستش می کنم ولی فرداش که میاد، اتفاقات و کارهای روزهای قبل تکرار میشن. زندگیم به بی نظمی عادت کرده.

اره! هر دفه همینو می گم، ولی این دفه با بقیه دفعه ها فرق می کنه، این بار دیگه عمل می کنم.

  hozein | 1:13 AM |




Monday, September 04, 2006

همیشه دلم می خواست محل کارم یه همچین چیزی باشه.



  hozein | 7:20 PM |




Saturday, September 02, 2006

تیک، تاک، تیک، تاک، تیک... تحمل، صبر، انتظار، سیگار...

خسته شدم. انتظار هم چیز مسخره ایه تو این شرایط. سیگار کشیدنم هم تاثیر گرفته از این وضع، پک های غلیظ که هیچ کدومشون هیچ تاثیری روم نمی ذارن.

دیگه بریدم. همینو میخواستی بشنوی؟ اره، من کم اوردم، خیلی وقته. تو بردی. هیچ رقمه فکر نمی کردم به این روز در بیام. خیلی سعی کردم که جلوت کم نیارم، ولی نشد، این اخریا هم همش تظاهر می کردم. به زور می خدیدم شاید خیال کنی که دارم لذت می برم از شرایطی که برام به وجود اوردی. به زور نفس می کشیدم و به زور زنده بودم.

هیچ وقت نخواستم به اندازه ی تو بی رحم باشم. یه دلیل تمام تظاهر کردنامم این بود که تو ناراحت نشی، اینکه چند سال دیگه از رفتار بدم باهات پشیمون نشم و خودمو سرزنش نکنم. باور کن توانشو داشتم مثه خودت رفتار کنم.

برای هر شروعی همیشه یه پایانی هست، اینجا اخرشه. تمومش کن. من دیگه تحملشو ندارم. تو که بردی، دیگه چی می خوای ازم؟ دلت می خواد جون کندنمو هم ببینی؟ باشه، باشه. بشین و تماشا کن. هله هوله هم حین تماشا کردنت بخور که لذتت تکمیل شه. چیپس و ماست خیلی جواب می ده. وای نه، چیپس نخور. نمک داره، واسه سلامتیت ضرر داره.

این اهنگه هم بدجور رو مخمه. اهنگش خیلی برام اشناس، هرچی زور زدم که کجا شنیدمش یادم نیومد. مهم نیست، همین که فاصله ی بین دو ثانیه ی پیاپی رو به بهترین شکل ممکن پر میکنه خیلی خوبه.


Farzad Golpayegani: 43


  hozein | 6:54 PM |




Friday, August 18, 2006

نمی دانم باید به ایرانی بودن افتخار کنم یا انزجار خود را به صورت کتبی به جهان اعلام کنم. ایران هر چه بوده، "بوده". فرهنگ چند صد هزار ساله و تمدن و … بیشتر به یک رویا شباهت دارد، بی فرهنگی که در جامعه موج می زند و دم زدن از تمدن و واژه های سوسولی دیگر از این دست حکم جک را دارد. کارمان به جایی رسیده که جهان به دلیل تجمع بی فرهنگی دسته جمعی مان به طور مودبانه به ما فحش می دهد و ما ککمان نمی گزد و همچنان به فرهنگ نداشته مان افتخار می کنیم. البته ما عمرا کم نمی اوریم و مقابل به مثل می کنیم و ما هم به انها فحش می دهیم.

سایت های زیادی به علت پدر کشتگی با ما و نه دلیل دیگری بسیاری از امکاناتشان را برای ایران قطع کرده اند.

Unfortunately, it is not currently available in your country

ما هم در راستای کم نیاوردن در مقابل این اجنبی ها و پاسخ دندان شکن دادن به این قبیل جمله های بی تربیتی، سایت های دیگری که انها عقلشان نمی رسیده برای خودمان فیلتر می کنیم و همچنان به دانش بالا و فرهنگ بالاترمان افتخار می کنیم.

  hozein | 6:53 PM |




Monday, August 14, 2006

نوشتن واسه این پست کار اضافه اس، همه چیزایی که می خواستم بنویسم توش هست:

Kiosk: Ordinary Man


  hozein | 1:39 PM |




Wednesday, August 09, 2006

امروز از اون روزای خوش شانسیم بود.

صبح کله سحر کلاس داشتم، که خواب موندم. لامپ اتاقمو که روشن کردم، یه صدایی داد و سوخت. از هوای سرد سر صبح متنفرم، سوار مترو که شدم، پدر سگا کولر زده بودن چه جور. تو اون همه شلوغی یه بچه از اول تا اخر یه بند جیغ زد. باز اینا خوب بودن، بدتر از همه این بود که سوار تاکسی شدم، یارو حمیرا گذاشت، حاضر بودم زمان برمی گشت و صدای دلنواز جیغ اون بچه رو گوش کنم ولی تو این ماشینه نباشم. ریاضی( 2) وسط تابستون، صبح زود، بعد این اتفاقای کوچیک و هیجان انگز، اونم برا بار چهارم، یعنی خود جهنم.

البته خیلی خوش شانسم که بلا ملایی سرم نیومد. چه می دونم تصادفی، چیزی. موندم انرژی مثبتی رو که چیزای پاراگراف قبل بهم دادن به کی منتقل کنم. مردیم از این همه خوشی. باز همه ی اینا رو میشه تحمل کرد، زود میگذرن. تحمل این که از دختره دور باشمو دیگه ندارم. رو همه چیز زندگیم تاثیر گذاشته. خسته شدم دیگه از این وضع مسخره.

بعد یه سال ترک سیگار، چند وقتیه باز دارم این لعنتیو می کشم. اعصاب خوردی این یه سال انگار جمع شده و دارم خالیشون می کنم. البته تخلیه هم نمی کنه ادمو. یه دل خوشیه کوچیکه فقط، همین.

همه ی اینا مث اینکه رو نوشته هامم تاثیر گذاشتن. می ترسم تو پست بعدی کارایی که تو حموم می کنمو بنویسم. خدا بخیر کنه...

  hozein | 1:59 PM |




Wednesday, August 02, 2006

Thom Yorke: Harrowdown Hill


Download in WMA format (2.15 MB)

Download in Mp3 format (4.46 MB)

Don't walk the plank like I did
You will be dispensed with
When you've become inconvenient
In the harrowdown hill
Where you went to school
That's where I am
That's where I'm lying down

Did I fall or was I pushed?
Did I fall or was I pushed?
And where's the blood?
And where's the blood?

I'm coming home
I'm coming home
To make it all right
So dry your eyes

We think the same things at the same time
We just cant do anything about it

So don't ask me
Ask the ministry
Don't ask me
Ask the ministry

We think the same things at the same time
There are so many of us
So you can't count

We think the same things at the same time
There are too many of us
So you can't count

Can you see me when I'm running?
Can you see me when I'm running?
Away from them

one cares if you live or die
They just want me gone
They want me gone

I'm coming home
I'm coming home
To make it all right
So dry your eyes

We think the same things at the same time
We just cant do anything about it

We think the same things at the same time
There are too many of us
So you can't count

It was a slippery slippery slippery slope
It was a slippery slippery slippery slope
I feel me slipping in and out of consciousness
I feel me slipping in and out of consciousnessI can't take their pressure
No

  hozein | 11:59 AM |




Wednesday, July 19, 2006

سر کلاس که نشستم حس می کنم نفسم بند اومده و چند لحظه ی دیگه اس که بمیرم و خلاص. استاد لعنتی هم یک نفس تمام جفنگیاتی رو که یکی دیگه بهش دیکته کرده با شهوت تمامی ناپذیری تو مغز من فرو می کنه. سعی می کنم خودمو تو درس این مردک غرق کنم، ولی نمی شه، هر چند لحظه یه بار فکر می کنم که می شه بازم از این اتاقک نکبت بار برم بیرون؟، مثه حس یه زندونی حبس ابد که انداختنش انفرادی و تمام حسرتش دیدن دوباره ی میله های سلول قبلیشه. منم تمام دلخوشیم اینه که به نسکاله ای فکر کنم که بعد کلاس می خوام بخورم.

نوشته هامو که دوره می کنم، می بینم تو همشون بدون استثنا از یه چیزی گله کردم، انگار که هیچ زمان خوشی تو زندگیم نبوده. بی انصاف نیستم... به جان خودم. مسایل ریز و درشت انقدر اذیتم می کنن که فقط دلم می خواد همونارو ببینم و همونارو بنویسم و بقیه چیزا پشم. وقتی تمام روزم سر یه حرف کوچیک به گه کشیده میشه، دیگه یادم می ره که نسکاله تو این هوای جهنمی چه حالی می ده یا خوردن شکلات چه لذت فوق العاده ای رو بهم تزریق می کنه. اون موقع دیگه همه چیز تحت الشعاع قرار می گیره و من ناخواسته تسلیمم.

  hozein | 6:23 PM |




Tuesday, July 11, 2006

به دیواری تکیه داده ام و دود سیگارم را با ارامش به درون حلقم روانه می کنم. پرده ارام ارام بالا می رود و نمایشی مسخره اغاز می شود.

- پک اول

تنها خاک دیده می شود و به فاصله ی زمانی مشخصی باد می وزد. صدای انفجار همه جا را نورافشانی می کند.

بوی باروت، خودخواهی، حماقت، تجاوز، عرق، خون، درد...

راوی اغاز میکند و این کارزار مضحک را شرح می دهد و نمایش را به جلو می راند. همه چیز تکرار می شود و تماشاگران از این تکرار مکررات لذت می برند و هورا می کشند.

- پک دوم

خودخواهی، بی فکری، خودخواهی و دیگر هیچ...

درد، عرق، خون، جیغ...

ونگ نوزادی ارامش را بر من حرام می کند. این لعنتی این جا چه می کند؟

راوی مدام فکش را می جنباند. نفسی تازه می کند و ادامه می دهد: وسط این همه اتش زندگی هنوز جریان دارد و مردم حق زندگی دارند و باید رندگی کنند.

- پک سوم

پرده را کشیده اند و تنها سر و صدایی نا مفهوم شنیده می شود. فکر نوزاد عذابم می دهد، هیچ دلیل عقلی وجودش را وسط این جهنم توجیه نمی کند.

- سیگارم را خاموش کرده ام

این نمایش از ابتدا بوی شاش می داد - بوی سیگار بود که مانع تشخیص می شد - و من هم فریب بازیگردانانش که اصرار داشتند این همه حماقت را عاقلانه جلوه دهند را خوردم. جالب اینجاست که راوی تمام مدت این صحنه ها را شیوه ی صحیح زندگی در این زمان معرفی می کند و با اعتماد به نفس تلاش دارد تا بار دیگر مرا با داستانش همراه کند، اما زمانی که من سیگارم را خاموش می کردم او مرا ندید و هنوز تصور می کند بوی گندش را نشنیده ام.

  hozein | 12:51 AM |




Friday, July 07, 2006

  hozein | 1:18 PM |




Monday, June 12, 2006

"خوب اینقدر محافظه کار بودن یه جاهایی باعث می شه آدم یه چیزایی رو هم نتونه به دست بیاره"

آره، حق با تو بود...

من یه محافظه کارم.

آرمان تو یه محافظه کاری.

یه محافظه کار.

تو واقعا یه محافظه کاری بچه.

ولی دیگه نباید اینجوری باشی.

تو دیگه هیچ وقت یه محافظه کار نیستی...مگه نه؟

  Ari | 6:00 PM |




Monday, June 05, 2006

دستان بی حس شده ام چه تلاش باطلی برای بغل کردن تو دارند.

پدرم تنها سوال بی جواب زندگانیش را از من به رسم همیشه تکرار می کند : "بچه درستو خوندی؟"

درست وسط این جهنم مسخره احساس سرما می کنم.

- پدر! سردت نیست؟

- هرچی بشتر تلاش کنی به نفعته، آدم با تلاش به همه جا می رسه، دیر وقته نمی خوای بخوابی؟

- پدر! یه نخ سیگار نداری به من بدی؟ شاید گرمم کنه، صدای استخونامو دارم میشنوم.

- ما که زندگی بدی نداشتیم، ولی تو باید بهتر از ما زندگی کنی.

- این سیگاره که فیلتر نداره... حتما باید التماست کنم تا آتیشتو هم بهم بدی؟

- تو این همه امکانات داری، زمان ما یه کدومه اینا نبود.

- گرمم نکرد، یه چز بهتر نداری؟ یه استکان زهرماری شاید بتونه کمکم کنه...

سرما تمام وجودم را دربر گرفته، و خیال ابلهانه ای است پنداشتن اینکه بی حضور تو گرما را نفس بکشم.

  hozein | 12:57 AM |




Wednesday, May 31, 2006

فوت کردن هم دیگه حالمو عوض نمی کنه، خسته ام، می فهمی اینو؟

  hozein | 12:53 AM |




فقط دلم می خواست کنارم بودی، خسته ام، شاید دارم کارای نکردمو توجیه می کنم، ولی دست خودم نیست، کاش بودی، کاش...

  hozein | 12:27 AM |




Friday, May 26, 2006

روزهای جهنمی کش آمده ی بهاری بی شرمانه پیشنهاد هم بستر شدن را به من می دهند که با گذر زمان دیگر شکل تجاوز را به خود گرفته است.

چند روزی است اسپری خود را عوض کرده ام تا بوی کثافت کاری های اطرافیان عزیزم به رنج حساسیت فصلی ام اضافه نشود.

مسخره ترین بخش زندگی من این شده است که برای لمس کردن نگاهت باید از جماعتی که با من سر جنگ دارند کسب تکلیف کنم و جالب این است که تصور می کنند زندگی من را به بهترین نحو ممکن می سازند.

هی! تو که این پایینی! فرق من و تو تنها این است که من یه حاشیه امنیت دارم که فقط امیدواری کسالت باری را به من تزریق می کند و نمی تواند کار دیگری برایم انجام دهد.

  hozein | 11:17 PM |




Friday, May 12, 2006

بی حوصلگی مزمن و کثیفی در رگ هایم رخنه کرده و لحظه هایم را مثل خوره به یغما می برد...

ثانیه ها فاحشه وار تن خود را به دستان کریه بیهودگی سپرده اند و در دل به کرختی من پوزخند می زنند...

توان کارهای روزمره را از دست داده ام. پرده ی اتاقم هم با دهن کجی در بزم این رخوت همراه شده است و اجازه نمی دهد که ذره ای از خورشید به این جهنم سوزان وارد شود.

تبدیل به لشی متحرک شده ام که گاهی خود را اسپری می کند تا بوی گند نگیرد.

...

و "تو"، تنها دلیل زنده ماندنم در این ملانکولی بی پایان.

  hozein | 5:54 PM |